از او بستاند صراف التماس نمود كه مرا نزد امير بريد چون او را نزد حجاج بردند حجاج به او خطاب كرد كه ايمرد مال مصعب كه نزد تست تسليم نماى و خلاص شو صراف گفت امير را بقا باد هرگز ميان من و مصعب معاملهء نبوده حجاج گفت فلان عوان چنين ميگويد صراف گفت اى امير گناه من همين بيش نيست كه دو سال او را مخفى داشتهام و در آنمدت خرج از او و اولاد او بازنداشتهام و اگر امير ميخواهد كه بر اينمعنى وقوف يابد از عيال و اطفال او تحقيق نمايد حجاج فرمود تا باحضار ايشان پرداختند صورت حال از ايشان پرسيده سئوال نمود كه آنچه صراف ميگويد مطابق واقعست يا نه گفتند هزار چندانست ما چندان لطف و شفقت از او مشاهده كردهايم كه مزيدى بر آن تصور نتوان نمود حجاج فرمان داد تا آن سپاهى كافر نعمت را هزار چوب زدند و ريسمانى در گردنش كرده در اسواق گردانيده ندا كردند كه جزاى كفران نعمت اينست و صراف را اطلاق نمود
حكايت : چون معتصم عباسى حيدر بن كاوس را كه افشين لقب داشت از ساير امرا برگزيده تربيت نمود
و افشين بحرب بابك خرمدين رفته بر او ظفر يافت از خزانه بابك اموالى بىپايان و اسباب فراوان بدست آورده هواى امارت در خاطرش جايگير آمده چون ميدانستكه با وجود عبد الله بن طاهر اينمعنى او را ميسر نخواهد شد همواره نزد معتصم زبان بغيبت عبد الله ميگشاد و چون ديد كه از اينجهة كارى از پيش نميرود تدبيرى ديگر كرده نامهء باحمد بن نصر امير طبرستان و جرجان كه ملت مجوس داشت نوشت و او را بر مخالفت عبد الله طاهر ترغيب نمود احمد مال مقرر بخراسان نفرستاد غرض افشين آنبود كه شايد معتصم او را بدفع احمد فرستد لاجرم باحمد نوشت كه چون بآنولايت رسيم با تو اتفاق نموده عبد اللّه را از ميان برداريم و مملكت را قسمت كنيم در اين اثنا افشين پنجاه خروار اقمشه نفيسه با هزار شمشير جوهردار بولايت جغانيان كه مولد و منشأ او بود فرستاده تا آن اموال را بالتمام و ساير كاروانيانرا آسيبى نرسانيدند و عبد الله نامهء بدار الخلافه نوشته صورت واقعه را بيانكرد معتصم در جواب او نوشت كه آن اموال را نگاه دار تا از تو طلب نمائيم و افشين از بردن آن اموال خبر يافته با خليفه گفت كه از غايت ضعف حال عبد اللّه دزدان در خراسان سر برآوردهاند و مال مردم مىبرند چون خليفه معلوم داشت كه حال چيست به اين سخن ملتفت نگشت نوبتى ديگر افشين صد كس از معتمدان خود را بجانب ماوراء النهر ارسال داشت هريك را سه هزار مثقال طلا مصحوب گردانيد و