كه مشتمل بود بر تعلق و تعشق او با رباب ، خداش با سليم گفت صورت حال معشوقه خود را بيان نماى سليم جواب داد كه روزى نظر من بر رباب زوجه خداش افتاده محبتش در دل من جاى گرفت متوسطان برانگيختم و او دعوت مرا بحسن قبول تلقى نموده ميان من و او مواصلت روى نمود خداش از او پرسيد كه چون تو شبها پيش او روى چه داند كه آمدهء سليم گفت بر در خيمه او روم و به اين بيت تكلم نمايم -
يا ليل هل من سايل فيك طالب * هو حل لا يرحق متعاها
- چون رباب اين بيت استماع نمايد بيرون آمده مرا بوثاق خود برد خداش اين سخن شنيده تيغ زهر آب داده آتشبار كه گفتى
ناريست آبرنك شرار اندرو حباب * آبيست نار فعل و حباب اندرو شرر
طبعش همى ز خوردن خون معتدل شود * كاين سرد و خشك باشد و آنست گرم و تر
از نيام انتقام كشيده بيكضرب سر سليم را از بدن جدا كرد و همان لحظه بدر خيمه رباب آمده به آن بيتى كه از سليم شنيده بود تكلم نمود رباب تصور نمود كه مگر سليم است بىتحاشى بيرون آمده خداش چنان تيغى بر فرق وى زد كه تا سينهاش بشكافت و بجهنم پيوست و بشومى ناحفاظى و خيانت دو خون ريخته شد .
فصل ششم از جزو هفتم در مذمت كفران نعمت
آوردهاند كه در كوفه صرافى بود صاحب ثروت و خداوند مروت
سپاهى با او دوستى داشت كه ملازمت اميران كوفه مينمود و چون مختار كشته شده مصعب بن زبير بر آنولايت استيلا يافت آن سپاهى در خانه صراف متوارى شد و مدتى مديد و عهدى بعيد در منزل او مانده صراف در آنمدت در خدمت او هيچ تقصيرى نكرد و سپاهى بر اموال و اسباب او وقوف يافت و چون حجاج بامارت كوفه نامزد شده بآنولايت آمده در اندك روزى استقلال يافت و دست بظلم و ستم گشاد آنسپاهى به خدمت حجاج پيوست و در ملازمت او آثار كفايت بظهور رسانيد روزى حجاج از او پرسيد كه از مخالفان ما و دوستان ابو تراب كسى را نميشناسى كه صاحب مال و ثروت باشد تا او را بقتل آورده مالش تصرف كنم سپاهى از آنجا كه خبث طينت و فساد عقيدت او بود دفتر حقوق صراف را بر طاق نسيان نهاده و بر زبان آورد كه در اينشهر صرافيست صاحب سامان كه اموال فراوان دارد و نعمت بيپايان و مبلغ هشت هزار دينار از مال مصعب بن زبير نزد او مانده است حجاج باحضار صراف مثال داده فرمود تا بضرب شكنجه و تعذيب آن مبلغ را