در آنميان مردى سنكونام بود كه زنى صاحبجمال داشت و بجهة محبتى مفرط كه او را با آنزن بود هرچه از آنجميله صادر ميشد تغافل مينمود و آنعشوهساز طناز در اثناى راه چند نوبت تير غمزه از شصت ناز بجانب من گشاد داد اما بر جوشن صلاح من كارگر نيامد عاقبت با يكى از رفقا كه ابو اليسر نام داشت درساخته در هر منزلى كه نزول واقع ميشد مقدارى شراب بدست آورده سنكو را مست ميكردند و تا روز يكديگر را در كنار ميكشيدند شبى بر باطى فرود آمديم بدستور معهود سنكو را مست ساخته ابو اليسر و آنزن در خانه رفته بعيش مشغول گشتند چون ساعتى چند از شب گذشت ناگاه هزبرى ديدم مانند لختكوهى بميان كاروان درآمد من از بيم جامهء خواب در سر كشيده و دست از جان شيرين شستم اما هزبر بهيچكس ملتفت نشده بآنخانه درآمد كه ابو اليسر و آنزن در آنجا خوابيده بودند هردو را درربوده بيرون برد و چنان بغريد كه مجموع كاروان بيدار شدند و سنكو نيز به هوش آمده چون صورت حال معلوم كرد لحظهء اضطراب و گريه نمود و تا صباح از بيم بخواب نرفتيم على الصباح كه از آنمرحله كوچ كرديم و چند ميلى طى نموديم هردو را ديديم كشته در ميان راه افتاده هزبر از گوشت ايشان هيچ نخورده دانستيم كه آن از عذابهاى الهى بود مجموع كاروان از زنا توبه كرده به خدا بازگشتند
حكايت : در مجمع الامثال مسطور است كه خداش بن حامد السدوسى
كه بمزيد سخاوت و شجاعت از قبيله بنى سدوس ممتاز بود و هم از آن قبيله جميلهء در عقد خويش آورد كه موسوم برباب بود و در حسن و جمال فتنه عقول اولو الالباب و بعداز مدتى او را سفرى پيش آمده مدت غيبت او امتداد يافت رباب از دورى شوهر چون طنبور دست بر سر ماند و در اين اثنا مردى سليمنام رباب را ديده چون حلقه محبتش در گوش كشيده چون چنگ در پايش افتاد و متوسطان برانگيخته صورت محبت خويش را بر مرآت ضمير رباب جلوه داده التماس مواصلت نمود و رباب دعوت او را بحسن قبول تلقى نموده سليم رباب را بچنگ آورده چون بربط در كنار كشيد و چون نى دهان بر دهانش نهاده و بعداز مدتى كه از وصال يكديگر متمتع ميبودند شبى شتران سليم گمشده سليم از عقب شتران رفته اتفاقا در آنشب خداش از سفريكه رفته بود مراجعت نموده با سليم همراه شد از او احوال پرسيد كه تو از كجائى خداش نام و نسب خود را پوشيده داشت و خواست كه تا از اوضاع و اطوار زن خود سؤال نمايد در اين اثنا سليم بيتى چند بر زبان آورد