تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 651

مساهمون:

ص٦٥١
او پيوسته مرا بضيافت بخانهء خود مىطلبيد شبى محمد زيد علوى بندار و مرا به منزل خود برده بعداز طعام لحظهء نزد ما نشسته بحرم رفت و بندار صراحى شراب ارغوانى طلبيده با هم بتجرع اقداح اقراح مشغول شديم و دماغها از حرارت مىافروخته گشته بندار با من گفت كه زوجه محمد بن زيد كه موسوم بكلثوم است با من سرى دارد و ميان ما تعلق و تعشق بدرجهء كمال رسيده همواره به منزل من ميآيد و من نيز باينجا ميآيم من گفتم اين عمل كه تو ميكنى از مروت دور است به دو سبب يكى آنكه ميان تو و محمد بن زيد قواعد محبت استحكام دارد و حق ممالحت در ميانست دوم آنكه خيانت در حرم پيغمبر موجب دخول در نار سقر است و هرچند از اين سخنان گفتم اثرى در بندار نكرد بعداز لحظهء جامه خواب گسترده خوابيدم بعداز ساعتى از جامهء خواب كلثوم بر سر بالين من آمده گفت چون امشب ترا ديدم و سخن تو شنيدم خاطرم باختلاط تو مايل شد گفتم اى سيده ميان من و شوهر تو دوستى و نمك‌خوارگيست ديگر آنكه من خيانت در حرم سادات روا نميدارم كلثوم بخشم از بستر من برخاسته نزد بندار رفت و با هم درآويختند من از غايت پريشانى خاطر بخواب رفتم در واقعه حضرت امام حسين عليه السّلام را در خواب ديدم در مسجدى نشسته نزديك آنحضرت رفتم و سلام كردم آنحضرت بجهة تعظيم من برخاست من دست او را گرفته خواستم كه ببوسم فرمود اگر شراب نخورده بودى ميگذاشتم كه دستم بوسه دهى گفتم اى سلالهء طاهره نبوت و اى لاله چمن ولايت بر دست تو توبه كردم كه من بعد بر اين عمل اقدام ننمايم و آندست مبارك را بوسه دادم و از غايت ذوق و فرح بيدار گشتم بعداز زمانى بندار بيدار شده ناله و افغان باوج آسمان رسانيد از سبب آن سؤال نمودم گفت در واقعه حضرت حسن عليه السّلام مشاهده نمودم كه آمد از مسجدى بيرون چون نظرش بر من افتاده فرمود ايملعون چونست كه در خاندان نبوت طريقت خيانت و ناحفاظى مسلوك ميدارى و طپانچه از روى قهر بر من زد پنداشتم كه آتش بر روى من زدند و اكنون بمرتبهء وجع بر من استيلا يافته كه طاقت مصابرت ندارم كلثوم نيز گريان شده گفت هم از اين فعل شنيع توبه كردم و بندار به خانه رفته رويش سياه شد ورم كرد و زبانش بسته گشت بعداز سه روز بمرد و كلثوم بعداز بندار بشانزده روز وفات يافت

حكايت : عبد الكريم فاريابى گفت در وطن خود وام بسيار بر من جمعشده از بيم غرما بهندوستان گريختم

نوبتى از ولايتى بولايت ديگر ميرفتم و جمعى همراه بودند