متحير شده در وقت مراجعت بر زبان آورد كه ميخواهم هديهء بجهة تو بفرستم تا موجب زيادتى محبت گردد خواجه جوابداد كه پادشاه ما مردى ستمكار و جبار است و هنوز باغ مرا خرص نكردهاند و خراج پادشاه از آن افراز ننمودهاند اگر من از اين انگور بخورم خيانت كرده باشم و خيانت در ملت من حرامست و من ميخواهم كه حق آتشپرستى در گردن من نباشد نوشيروان اينسخن شنيده گفت آنپادشاه ظالم ستمكار منم و اكنون بسبب ديانت تو از خواب غفلت بيدار شدم و خراج اين باغ به تو بخشيدم و عهد كردم كه از هيچكس زياده از عشر نگيرم و به هيچ آفريدهء ظلم نكنم و حال رعيت نوشيروان باوجود كفر و ضلالت در امانت و ديانت بدينمرتبه بود و در زمان ما راستى و امانت مانند سيمرغ از ديدهها روى پنهان ساخته .
منسوخ شد امانت و معدوم شد وفا * وز هردو نام ماند چه سيمرغ و كيميا
عمال ما اموال مسلمانانرا بظلم و ستم مىستانند و در مال ديوانى خيانت ميكنند و در وقت مطالبه شما را زحمت ميدهند و از شما التماس شفاعت مينمايند و ميخواهند كه بدين وسيله حق مرا ببرند شيخ ابو المؤيد برخاسته گفت كلام الملوك ملوك الكلام و چون به منزل آمد محمد موىدوز بخدمتش آمده پرسيد كه مهم بنده با سلطان تا كجا رسيد ابو المؤيد جواب داد كه تو مرد پيرى و معلوم نيست كه از عمر تو چه باقى مانده مناسب آنست كه مال سنبل را به صاحبش سپارى و بواسطهء ميراثخوار و بال نيندوزى و صورت مكالمهء خود را با سلطان و جواب پادشاهرا بتفصيل تقرير نمود محمد موىدوز چون دانست كه فايدهء بر آن انكار مترتب نخواهد شد هشت آفتابه زر سرخ كه نزد او باقى مانده بود نزد پادشاه برد و ابو المؤيد اين سخن شنيده توبه كرد كه من بعد دربارهء كسى شفاعت نكند .
فصل پنجم از جزو هفتم در مذمت زنا و ناحفاظى
حكايت : آوردهاند كه ابو الفضل نيشابورى كه مردى از جملهء دبيران معروف بود
اتفاقا مهم او در وطن مألوف روى بتراجع نهاده حالش پريشان شد از او مرويست كه گفت چون در نيشابور مجال اقامت نيافتم روى بطبرستان نهادم و در آنوقت نويسندهء تاجرى شدم و همواره در دكان او نشسته با فراغ محاسبات او ميپرداختم و بسبب او با اكثر مردم آنديار آشنا شدم از آن جمله با مردى بندارنام كه از معارف آنديار بود آشنا شدم و