را بفروشند كلانتر نيشابور بدار الاماره رفته بار طلبيد و در آن روز فضل بن معاذ بزم شراب با مطربان خوشآواز و مغنيان نغمهپرواز و لالهرويان سيماندام و ماهچهرگان دلارام بتجرح اقداح اقراح اشتغال داشت و چون كلانتر بىرخصت بمنظرى كه بارگاه امير بود شتافت فضل او را مخاطب ساخته گفت امروز محل آمدن تو به خدمت نبود بچهمهم رنجه گشتهء كلانتر صورت حال و التماسات رعايا را عرضه كرده فضل بخنديد و از آنمنظر سر بيرون كرده با خلايق كه بر در خانهء او مجتمع گشته بودند گفت چون بارى سبحانه تعالى رحمت خويش را از شما باز گرفته است مرا رحمت كردن بر شما محض حماقت است برويد و ابلهى مكنيد كه من وقتى غله خواهم فروخت كه عسرت شما بمرتبهء انجامد كه چنانچه قوم يوسف ( ع ) ازواج و ضياع و عقار خود را به من بفروشيد مردم چون اين سخن را استماع نمودند در حق او دعاى بد كردند زاهدى كه در ميان قوم بود گفت بشارت باد شما را كه فرج نزديكست چون سخن اينمرد بكلام دولت برگشتگان مشابهة تمام دارد و فضل همانشب بخواب مستى فرورفته نيمشب گرسنه شده بيدار گشت و از خوانسالار طعام طلبيد چون طعام پيش آوردند لقمه در گلويش بسرفيد سرفيدنى سخت و هرچند جهد كرد آن لقمه نه بگلو فرورفت و نه از گلو بيرون آمد و همان لحظه جان بداد عليه ما عليه
حكايت : در تاريخ ناصرى مسطور است كه بعد از فوت سلطان محمود غزنوى
چون پسرش سلطان محمد كه وليعهد بود بر تخت غزنين نشست ميان او و برادرش سلطان مسعود مخالفت روى نموده مسعود به قصد برادرش لشكر كشيد و چون محمد از توجه برادر آگاهى يافت او نيز با سپاه خراسان و غزنين متوجه گرديد و روزى ناگاه بىجهتى كلاه از سر پادشاه افتاد عقلا اينمعنى را بفال بد گرفتند و همان روز قريب بشام على خويشاوند و جمعى از غلامان خاصه خرگاه سلطان محمد را بهوادارى سلطان مسعود او را احاطه گرفته نيل كشيدند و مسعود بغزنين رسيده بر تخت پدر نشست در اين اثنا ابو سهل زوزنى كه عارض سلطان بود بعرض رسانيده كه سلطان محمد مبلغى خطير از خزانه بانعام امرا و سپاهيان و خواص و ندما داده است و چون او فى الحقيقه پادشاه نبود بايد كه سلطان اموال را از ايشان استرداد نمايد و اگر خاطر انورش خواهد بعد از روزى چند باز بآنجماعت رساند تا از سلطان ممنون گردند مسعود اين سخن را باحمد بن حسن ميمندى كه وزير پدرش بود و محمد او را