چنانچه هيچچيز نماند بايد كه خانه را نفروشى كه مرد بيخانه مانند مرغ بىبالست و چون بمحنت فقروفاقه گرفتار شوى دوستان همپياله از تو كرانه گيرند بايد كه خانه در فلانخانه روى كرسى گذاشتهام و ريسمانى از سقف خانه درآويختهام آنريسمانرا به حلق خويش نهى و كرسى را به قوت پاى دور كنى كه مردن بخوارى از دشمن كام بودن بهتر است و بعد از رحلت خواجه جوان دست ببذل اموال گشاده با حريفان خام اموال خود را صرف كرده مجموع اسباب خانه را فروخته كارش به جائى رسيد كه سه شبانهروز هيچ نداشت كه غذا سازد لاجرم از زندگانى به تنگ آمده بموجب وصيت پدر به خانه در آمده ريسمانى كه از سقف آويخته بود بر حلق خويش نهاده كرسى را به قوت پاى دور كرد و از ثقل جثهء جوان چوبى كه ريسمان بر آن محكم بود شكسته ده هزار مثقال طلا بيكبار فروريخت چون آنحالت مشاهده كرد حيات دوباره يافته دانست كه غرض پدرش از آنوصيت چه بوده آن اموال را در تصرف آورده ترك اسراف نموده از مناهى توبه كرد و باندك روزگارى از توانگران مشهور بغداد گرديد
حكايت : در فرج بعد الشدة مسطور است كه عقبى شاعر گفت
در همسايگى من تاجرى بسيار مال فوت شده از او پسرى ماند و آن پسر بتجارب روزگار مهذب نشده و سيلى زمانه نخورده و گرم و سرد روزگار نچشيده باندك مدتى آن نقود نامعدود بالوندان و رندان تلف كرده و كارش به جائى رسيد كه در خانه كنده بفروخت و به آن معاش كرد نوبتى بخانهاش رفتم او را ديدم كه مقدارى پنبه كهنه بر زمين گسترده بود و اندكى هم از آن جنس بر زبر خود پوشيده در ميان پنبه پنهان گرديده چون او را بدانحال ديدم بر او رقت نموده گفتم هيچ آرزوئى در دل دارى گفت بلى يكدست جامه بعاريت ميخواهم كه بپوشم و بخانهء آنزن مطربه روم كه بر او عاشق زارم و مجموع اموالم را صرف او نمودهام من ملتمس او را مبذول داشته ويرا بحمام بردم و با او مرافقت نموده بخانهء معشوقهاش رفتم چون آنرعناى بيوفا جوانرا به آن هيئات ديد تصور نمود كه مگر بتجديد مالى به دستش آمده است لاجرم در باز كرده آغاز ناز كرده چون معلوم نمود كه آنجوان لباس را از من بعاريت گرفته است در خانه بسته بر منظرى برآمد چون لحظهء توقف نمود در ديدار او حيران مانده بود ناگاه آن بيوفا كاسهء آب بر سر او ريخت بيچاره چون حال بدين منوال ديد روى به من آورده و گفت خدايرا و ترا گواه گرفتم كه من بعد دل بدين طبقه ندهم و