تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 643

مساهمون:

ص٦٤٣
به شراب صافى تشبيه نمايند ديگر آنكه مغز او در وجع ظهر و گرده نافعست و اگر تو از راه حماقت آن را نخورى من ترك آن ننمايم برو و بنگر كه كجا انداختهء بردار و بياور غلام گفت بخداى كه من نميدانم كه كجا افتاده اگر دانستمى بياوردمى سهل گفت ميدانم كه كجا انداختهء در شكم انداخته‌اى دعبل گفت با خود گفتم كه معلوم نيست كه مادر زمانه مانند اينمرد لئيمى و خسيسى پرورده باشد و من خود هرگز خسيسى مثل او نديده‌ام چنان كه گفته‌اند :
از دنائت سرشته پيكر او * خست محض پاى تا سر او

حكايت : آورده‌اند كه در زمان بهرام گور حكيمى بود كه در فضل و حكمت يگانه بود

و در دانش و هنر انگشت‌نماى اهل زمانه چون بارها حال او با بهرام گور گفتند بهرام او را بخواند و در امتحان او كوشيده او را در جميع علوم سرآمد روزگار ديد خواست تا وزارت خويش را به او تفويض فرمايد باز انديشيد كه مهم وزارت شغلى خطير است همان بهتر كه همت او را بيازمائيم تا كجا است روزى او را طلبيده خواست بر خوان نشاند و حكيم در حضور پادشاه يكمرغ بريانرا بحرص تمام بخورد و شروع در ديگرى كرد بهرام با خود گفت اينمرد همتى ندارد و ديگر وى كه در حضور من چنين طعام مىخورد در غيبت من مال مرا چسان خواهد خورد فسخ آنعزيمت نموده او را انعامى فاخر و تشريفات وافر داده بازگردانيد

حكايت : در زمانيكه فضل ابن معاذ امير خراسان بود در آن مملكت قحطى عظيم روى نمود

باران از آسمان و نبات از زمين نرست و در آب در چشمها و كاريزها نقصان فاحش ظاهر گشت و عسرت و تنكى بمرتبهء انجاميد كه خلايق جز بر قرص خورشيد و ماه صبح و شام نميديدند و زبان هريك از اهل روزگار به اين مقال مترنم :
گرده‌ام خون مىشود تا گردهء * از تنور رزق بيرون ميكشم
چون كار خلايق باضطرار رسيد آنها كه غله داشتند نگاهداشته و جمعى را كه قوتى نبود بى قوت نشستند و اهل نيشابور به خدمت كلانتر ولايت رفته التماس نمودند كه ما بدر سراى امير تشريف آورده صورت عجز و اضطرار ما را بر رأى او عرضه دار و درخواست نما كه انبارها گشوده غله بمردم فروشد و مقدارى غله نيز بخبازان فروشد تا در بازارها نان پيدا شده خلايق را اطمينانى پيدا شود و ديگران نيز در اين باب اقتدا بامير نموده غلات