دويدن نداشتم به من رسيدند و مرا چندان زدند كه از هوش برفتم و ميوهها را از من بازستدند و من بعد از آنكه افاقتى يافتم خود را افتان و خيزان بمسجديكه در اين قريه بود رسانيدم ناگاه قصابى به مسجد درآمده چون مرا بر آنحال ديد بر من رحم كرد و بخانهء خويش برد يك ماه مرا رعايت نموده در حق من احسانى تمام كرد و بعد از آن مرا شبانى فرموده چون يك ماه شبانى كردم آخر ماه مزد مرا داده گفت اگر ميخواهى نزد من باش و اگر نه امر وى تو ميدانى پس زبان بشكر او گشوده بدين درجه رسيدم و امروز كه بدينمنزل نزول نمودم اين حكايتم بخاطر رسيده باغبانرا سياست فرمودم راوى گويد گفتم اينمرد لايق عقوبات متنوع بود چه نهايت دنائت اينستكه او داشته و اگر پادشاه آنقصاب را انعام فرمايد او شناخته گويد پادشاه وقتى شبان من بوده است و بواسطهء اين معنى شكوه سلطنت نقصان يابد من چون اينسخن شنيدم خوفناك شدم كه مبادا از آن سبب كه راز خود پيش من گفت در هلاك من كوشد تا با ديگرى نگويم و از اين ترس از خدمت او فرار نمودم و ببغداد رفتم عاقبت چون عمرو ليث را با امير اسماعيل مصاف روى نمود امراء و اركان دولتش بواسطهء درشتخوئى و فظاظت او روىگردان شده عمرو ليث را تنها گذاردند تا گرفتار شد .
فصل دويم از جزو هفتم در مذمت خست و دنائت و ذكر بعضى از خسيسان
حافظ ابرو از دعبل خزاعى روايت كرد كه او گفت روزى بنزديك سهل رفته بودم در وثاق او بحثى در ميان بود و سخن ما بدور و دراز كشيده سهل از گرسنگى بيطاقت شده ما بر نميخواستيم غلام را گفت اگر طعامى دارى بيار غلام كاسهء شوربا آورده كه خروسى لاغر در آن پخته بودند و چون كاسه در پيش او نهادند قطعه نان برداشته آنمرغ را بگردانيد و نيك در او نگاه كرد گفت سر اين خروس كجا رفت غلام جوابداد كه بينداختم پرسيد كه چرا غلام بر زبان آورد كه گمان من آنبود كه تو با كل آن رغبت ننمائى سهل گفت اين گمان باطل چرا بردى كه سخن در پايهاى مرغ ميرود كه چرا انداختى و ضايع گذاشتى فى الواقع بچهجهة آن را نخورم كه رئيس اعضاست و مجمع حواس و محل اساس و در اوقات روزوشب خروش خروس بواسطهء سر است و دو چشم او كه در سر باشد آن را