گرد اختلاط ايشان نگردم گفتم « الآن قد ندمت و ما ينفع الندم » اكنونكه تروخشك خويشتن را با اينان صرف كردى و به غير از لب خشگ و چشم تر چيز ديگر ندارى توبه كردن چسود و چون به منزل مراجعت نموده لباسهاى خود را از او گرفتم و دورى جستم بعد از سه سال او را در بازار بغداد ديدم بر اسبى سوار و غلامان در ركاب او روان پيش رفته سلام كردم چون مرا ديد به منزل خود برده خانهء ديدم كه ياد از گلستان ارم ميداد و از غايت خرمى مفارش بتكلف انداخته و در و ديوار آن را بديباى رومى آراسته همان لحظه غلامان شربت و ميوه حاضر كردند بعد از آن طعام كشيدند و چون سفره برداشتند بادهء ارغوانى بمجلس آوردند .
بادهء گر باد بر وى بگذرد * باد را رنگين نمايد بىدرنگ
آنكه نايد از لطيفى بر زمين * گر رسد آسيب جامش را ز سنك
چون جرعهء چند تجرع نمودم و بخار شراب بدماغ بالا رفته حجاب حيا از ميان برخواست گفتم التماس من آنست كه شمهء از حال خود تقرير فرمائى كه از آندرجه چسان باينمرتبه رسيدى جوابداد كه در آن ايام تنگدستى كه جهان در نظرم چون حلقهء خاتم تنگ مينمود ناگاه شخصى آمده مرا بشارت داد كه از غلامان پدرت شخصى در مصر وفات يافته و اموال فراوان گذاشته و همچنان پسر عمت هم در آنديار بعالم آخرت شتافته از او وارثى نمانده است و اموال ايشانرا مضبوط ساخته منتظر وارثاند من از آنمرد محقرى به قرض گرفته متوجه مصر شدم و آن اموالرا اخذ كرده بدينولايت آمدم آنگاه فرمود تا كنيزان مغنيه كه رشك و ماه مشترى و نير فلك دلبرى بودند حاضر گشته آغاز ساز نمودند جوان گفت اين كنيزان بهترند يا آن طناز عشوهساز كه آن روز با ما چنان استخفافى كرد گفتم آفتابرا با سها چه مناسبت و خزف را با ياقوت چه نسبت هريك سپهر حسن و بدرى منيرند گفت آنچه بهاى اين كنيزان دادهام در مدت يك ماه خرج آنمكار كردم اكنون توبه كردم كه من بعد گرد اسراف نگردم
حكايت : در كتب تواريخ آوردهاند كه رئيس مهنه كه صاحب ثروت و بسيار مال بود
پسر خود اوحد الدين را به نيشابور فرستاد تا تحصيل علوم نمايد اوحد الدين در فن رياضى مهارتى تام پيدا كرده بود و بمرتبهء رسيد كه در آنفن مصنفات او بر صفحهء روزگار باقيماند و چونرئيس وفات يافت اوحد الدين بمهنه رفته ضياع و عقار پدر را فروخته متوجه نيشابور گشت و دست باسراف گشوده هرگاه كه مجلس شراب آراستى