تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 640

مساهمون:

ص٦٤٠
مفارقت كند بعداز لت و تاديب بسيار فرمود كه او را بزندان بريد كه مرا با او كار بسيار است و من ميدانم كه او بدين‌قدر ايذا ادب نميشود بعداز لحظهء جماعتى از اكابر و مشايخ بمجلس امير آمده در باب او شفاعت كردند سخن ايشان مقبول نيفتاد همه آزرده خاطر مراجعت نمودند معتمد نديم اينحالت را نيز به نظر آورده آنچه ديده بود نزد نديم تقرير نمود على الصباح بدار الاماره شتافته صورت احوالرا بعرض مأمون رسانيد مأمون گفت معلوم شد كه اين يك را خلايق بواسطهء رفق و مدارا شكر ميگويند و اين يك را بجهة درشتى و بدخوئى دشمن ميدارند

حكايت : از معوية بن ابى سفيان مرويست كه نوبتى علقمة بن وابل خضرمى به خدمت سيد عالم صلى اللّه عليه و آله آمد

آنحضرت فرمود كه او را در خانهء شخصى از انصار فرود آورم و از خانهء آنمرد تا مسجد رسول مسافتى بعيد بود و هوا از حرارت خورشيد بمرتبهء گرم گشته بود كه سنگ‌ريزه مانند اخكر تافته و خاك مانند آتش افروخته و من پاى برهنه بودم با اعرابى گفتم كه ايجوانمرد پاى من برهنه است و زمين بغايت گرم در اينراه مرا رديف خود ساخته بر شتر نشان علقمه جوابداد كه تو لايق آن نيستى كه با ملوك رديف گردى گفتم من معوية بن ابى سفيانم گفت شنيده‌ام كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و إله ترا بابو سفين منسوب ميفرمود گفتم اگر مرا بر شتر سوار نميكنى بارى نعلين خود را به من ده كه تو سوارى و احتياج بنعلين ندارى گفت نعلين من تحمل پاى تو ندارد در سايه شتر من حركت نماى كه همينقدر شرف ترا كافيست معويه گفت هرگز خود را خوار و ذليل‌تر از آن روز نيافتم و چون اعرابى مهمان رسول اللّه بود آن جرعه را تجرع نموده با او هيچ نگفتم

حكايت : آورده‌اند كه در آن وقتى كه دولت احمد روى بترقى نهاده

روزبروز اعتبارش زياده ميشد تا يعقوب ليث او را بامارت خراسان فرستاده در آن وقت كه امير خراسان بود روزى به شكار رفته بود خوشحال و مسرور مراجعت نمود در اثناى طريق نظرش بر مردى افتاد كه پسركى خرد و پاكيزه بر دوش داشت احمد از وى پرسيد كه اين پسر تست گفت اين بنده امير است سؤال نمود كه او را چه نام نهاده گفت مظفر احمد بر زبانراند كه نيكو نامى است و ما بدين اسم تفال نموده‌ايم كه بر اعدا ظفر خواهيم جست و آنكودك را از آنمرد گرفته بوسه بر جبينش زد فرمود كه هزار درم بوى دهيد آنشخص سيم استده شادمان شد و رطب اللسان به منزل رفت و تصور نمود كه اين وظيفهء اوست كه هرسال از ديوان بوى خواهد رسيد لاجرم