تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 637

مساهمون:

ص٦٣٧
بازگردانيد و گفت صدق مقال من معلوم شد و بزرگان گفته‌اند كه هركه ريش او زياده از دو مشت گردد اصلاح نكند احمق باشد

حكايت : شعبى گويد كه عبد الملك مروان نديمى داشت كه ابن العتيق نام داشت

و بغايت احمق بود عبد الملك او را بسبب ساده‌لوحى و سليم‌دلى رعايت ميكرد روزى عبد الملك از ندما پرسيد كه چند روز ديگر به اول زمستان مانده است در اين اثنا ابن العتيق خواست كه جواب گويد عبد الملك با وى گفت تو حساب تقويم ميدانى ابن العتيق گفت من حسابى ميدانم كه بغايت ظاهرتر از حساب تقويم است عبد الملك پرسيد كه آن چيست گفت در محلهء من بقاليست هرگاه مىبينم كه باقلاى تر ميفروشد بدانم كه بهار آمده و زمستان رفته و هرگاه مشاهده مينمايم كه گزر ميفروشد بر من ظاهر گردد كه زمستانست ديروز ديدم كه گزر بدكان آورده بود دانستم كه زمستان رسيده عبد الملك خندان شده گفت حساب درست آنست كه تو دارى

حكايت : در مجمع الامثال آورده كه يزيد بن مروان از جملهء احمقان عرب بود

نوبتى شترى از او گم شده ندا ميكرد كه هركس خبر گم‌شده را از براى من آورد آنشتر را به او دهم او را گفتند چون تو شتر را در راه آنكس مينهى كه ترا خبر دهد چرا كلفت بر خود مينهى و خود را رنجه ميدارى گفت « ان فى حلاوة الوجدان لذة » يعنى لذت يافتن عطيه عظيم است گويند كه او را ذو الورعات بجهة آن ميگفتند كه قلادهء ساخته بود از طلا هميشه در گردن مىانداخت گفتند اين قلاده را چرا در گردن ميكنى جواب داد كه خود را نشان كرده‌ام تا گم نشوم شبى خفته بود و برادرش اين قلاده از گردن او بدزديد و در گردن خود كرد يزيد گفت اى برادر اگر تو منى من كيستم و بدين‌سبب او را هبنقه نام نهادند « و يقال احمق من هبنقه »

حكايت : از قاضى القضات بغداد مرويست كه گفت از اصناف خلايق كه نزد من بهر دعوى آمدند

مردم اهله بسيار ديدم اما هرگز احمق‌تر از آن دو مرد نديدم كه هردو بدعوى بمحكمهء من آمدند يكى گفت كه فلان مبلغ نزد عم خود دارم بفرماى تا تسليم كند مدعى عليه گفت كه راست ميگويد اما بفرماى كه بگويد كه آنزر بچه وجه نزد من دارد گفتم ايجوانمرد بعداز اعتراف چه حاجت باستفسار است مدعى گفت من از اينمال بيزارم مادام كه گواه نگذرانم گفتم مدعى عليه اقرار كرد و مدعى از آن ابراء نمود قاضى گفت بسلامت برويد كه هيچ‌چيز بر شما نيست اگر بعداز اين دعوى داشته باشيد وكيلى
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 637 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )