تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 635

مساهمون:

ص٦٣٥
احمد بن ابراهيم واقف شده از عقب وى در حركت آمدند و او را پاره‌پاره ساختند
جهل هر محنتى بر وى آرد * روى دركش ز صحبت جهال علم بهتر بسى ز نعمت و گنج * فضل بهتر بسى ز دولت و مال

حكايت : در اخبار آل ليث آورده‌اند كه يكى از امراى يعقوب كه او را ابراهيم نام بود

بغايت احمق و بيعقل افتاده بود ملازمى داشت احمد بن عبد اللّه‌نام كه بغايت بامير خود بد بود و عداوتى عظيم با او داشت و ابراهيم مردى بود بشجاعت و دلاورى موصوف و بصف‌شكنى و بهادرى معروف يعقوب همواره دربارهء او انعامات كردى و احمد بن عبد اللّه چونمار بر خود مىپيچيد نوبتى در فصل زمستان كه روى آب روئين و دل زمين آهنين گشته
از برف پرعصارهء چينى است كوهسار * وز يخ پر از كتاره هنديست ناودان شاه فلك ز پنجره مىبنگرد از آنك * در زير چادرند عروسان بوستان
ابراهيم به خدمت يعقوب رفته در آنوقت سرما در ابراهيم اثر كرده بود يعقوب فرمود كه پوستينى سمور كه ابره آن ديباى زربفت بود بجهة وى آورده مسرور شده چون به خانه آمد آتش حسد در كانون سينهء احمد بن عبد اللّه مشتعل گشته صبر كرد تا مجلس ابراهيم خالى شد آنگاه با او گفت حقوق نعمت امير بر ذمت من فراوانست و بر من واجبستكه اگر دانم ضررى بامير خواهد رسيد او را اخبار نمايم تا خود را از آن نگاه دارد ابراهيم پرسيد كه چه واقع شده است احمد بر زبان آورد كه نميدانم رأى پادشاه بر امير چرا متغير شده و باعث بر اين چيست كه قصد جان امير فرموده است و علامت قصد او آنكه من از غلامان پادشاه شنيدم كه ميان ما و ملك مواضعه آنست كه هرگاه جامهء كه خود يكنوبت پوشيده بشخصى دهد او را بعد از چند روز ديگر بقتل رساند و امروز كه پوستين سمور بامير داد غلامان با يكديگر گفتند كه در اين هفته امير ابراهيم را خواهيم كشت ابراهيم از كمال صداقت فكر نكرد كه يعقوب بيموجبى چرا بر قتل او اقدام نمايد و همانشب روى بفرار نهاد احمد بن عبد اللّه نزد يعقوب رفته گفت گفت اى ملك ابراهيم سر مخالفت دارد امشب از اردو گريخته ميخواهد كه فتنه انگيزد يعقوب گفت هزار نفر از غلامان با خود برده او را بگير احمد گفت اگر عنايت پادشاه ملجاء من گردد اين مهم را كفايت كنم يعقوب گفت مردانه باش و احمد از عقب ابراهيم روانشده در بازار سرخس به او رسيد ابراهيم تصور كرد كه احمد مگر بملازمت و معاونت