تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 632

مساهمون:

ص٦٣٢
مهمان‌نوازى بجاى آورده او را به خانه برد و در صدد ضيافت او شده بيرون رفت تا ما حضرى ترتيب دهد بدكان خبازى رسيده خواست كه گردهء چند بخرد و خباز از آنجا كه عادت بازاريانست نان خود را ستوده گفت بيا ايخواجه كه نانى دارم كه پندارى از آن روغن گاو ميچكد بخيل بصرى با خود انديشيد كه نزد علما و فضلا مقرر است كه مشبه‌به از مشبه اقويست بنابراين مقدمه ظاهر است كه روغن بهتر خواهد بود پس چرا زر خود را بنان تلف كنم صواب آنكه روغن گاو بستانم نزد بقال رفته پرسيد كه روغن گاو دارى بقال بر زبان آورد كه روغنى دارم در صافى و پاكيزگى مانند آب زلال بخيل بصرى با خود گفت معلوم شد كه آب از روغن گاو بهتر است من چرا سيم خود را ضايع كنم چه در خانه من دو خمره از آب زلال هست كه از ده روز بازمانده و سرد شده و لطيف گشته لاجرم به خانه بازآمد و بخيل كوفى منتظر ميبود كه ميزبان چه وقت بازآيد و بجهة او ماحضرى آورد چون ميزبان به خانه درآمد قصه خباز و بقال را بر زبان راند بخيل كوفى گفت انصاف آنست كه تو در اينباب گوى سبقت از اكفاء و اقران ربوده هيچ آفريدهء با تو برابرى نميتواند كرد

حكايت : يكى از بزرگان نقل كرده كه در كوفه كودكى را ديد در زير دريجه‌اى ايستاده بود

و نانى در دست گرفته لقمه‌لقمه از آن نان مىكند و به آن دريجه اشاره كرده مىخورد من از آنحركت متعجب شدم و در اين اثنا پدر كودك رسيده پسر را گفت اينجا چه ميكنى پسر گفت كه از اينخانه بوى طعام پخته بمشامم ميرسد من نان خود را ببوى طعام آشنا ساخته ميخورم كونى در غضب شده سيلى چند محكم بر گردنش زده گفت ايحرامزاده تو چنان شدهء كه بىنانخورش نان نميتوانى خورد طبيعت خود با دام عادت ميدهى من بعد از اين از عهدهء خرج تو بيرون نميتوانم آمد

حكايت : گويند مردى كوفى با همسايه خود نزاع و خصومت ميكرد

از او پرسيدند كه موجب جنگ و جدال شما چيست جواب داد كه مهمانى بخانهء من رسيده بود من بجهة تعظيم او كله گوسفندى خريده بودم چون مهمان از خانهء من بيرون رفت بجهة كورى دشمنان استخوان كله را برداشته و در خانهء خود گذاشته تا مردم تصور كنند كه او كله خورده است .