عمرو در خشم شده گفت نه ترا گفتم كه ميوه بيار نوبت ديگر رفته چند عدد ديگر حاضر ساخت عمرو گفت ايمردك چرا ميوه نميآورى بقال جواب داد كه اى امير ديگر ميوهء پوسيده نمانده است عمرو خجل شده فرمود تا او را بيرون برده دويست چوب زدند و آنمنصب را از او گرفتند به ديگرى رجوع كردند
حكايت : آوردهاند كه در مجلس ابو عبيده روزى سخن بخيلان مذكور شد
يكى گفت در قبيلهء بنى هلال بن عامر بن صوصعه مردى بود ماذرنام كه عرب در بخل به او مثل ميزدند كه « ابخل من ماذر » نوبتى ماذر شتران خود را بكنار حوضى كه اعراب بر لب چاهى ترتيب ميدهند برده آب از چاه برآورد و چون شتران سيراب گشتند قدرى آب در آن حوض بماند نجاست كرده اطراف آن حوض را به آن بيندود ابو عبيده گفت عجب دارم كه اعراب باينحركت كه از ماذر صادر شده او را ببخل مثل ساختهاند و هيچكس ذكر خست و امساك عبد اللّه زبير نمىكنند چه آوردهاند كه در وقتى كه او را محاصره كرده جوانى شامى جنگهاى مردانه كرده چند مبارز را بر خاك هلاك انداخت عبد اللّه زبير او را مخاطب ساخته گفت ايجوان باز گرد كه بيت المال بدانچه تو از من بازاى اين جنگ طمع دارى وفا نميكند ديگر آنكه چون خلايق در مكه متحصن شدند عبد اللّه چندان خرما و غله در انبارهاى مكه داشت كه دو سال مجموع اهل مكه را كافى بود اما يك خرما به هيچكس نداد تا مردم از جوع مضطر گشته متفرق شدند و پناه بحجاج بردند آنگاه گفت « اكلتم تمرى و عصيتم امرى » يعنى خرماى مرا خورديد و فرمان مرا بجا نياورديد و اين كلمهايست كه اگر بقالى بدان تكلم نمايد قبيح باشد فكيف كه خليفه اين كلمه بگويد لاجرم بشومى بخل قواعد دولت او انهدام يافت
حكايت : آوردهاند كه در شهر مرو مردى بود موسوم بحامد شادفرش
و از علم طب خبرى داشت و اموال بيقياس جمع آورده بود و از غايت بخل هرگز نان خورش با نان نخوردى و هيچكس نديده بود كه دود از خانهء او بيرون آيد رباعى
اى كاسهء تو سياه و ديگ تو سفيد * وز آتش و آب هردو ببريده اميد
اين شسته نميشود مگر از باران * و آن گرم نميشود مگر از خورشيد
و در هر فصلى يكى از حوائج و بقول ارزان بود غذاى خود از آن مرتب ميداشت مثلا در فصل خريف كه شلغم ارزان بود همواره بشلغم اوقات ميگذرانيد و بر زبان ميآورد كه شلغم سينه را نرم كند و روشنائى چشم بيفزايد و سرفه را سود دارد و دفع قولنج