تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 631

مساهمون:

ص٦٣١
چون حامد آنحلواهاى لذيذ كه جزو اعظمش تاتوله بود مشاهده نمود عنان و تمالك و تماسك از دست داده از آن بسيار خورد و همان لحظه بيهوش شده رندان زر او را ميان خود قسمت كردند و حامد را بر دوش گرفته بر سر چارسوى مرو انداختند عسان او را بيهوش ديده شناختند و قدرى روغن بادام در حلق وى ريختند تا به هوش آمد امير عسسان گفت هزار دينار به من ده تا حال ترا بامير عرض نكنم و امير مرو در آنعهد محمد بن سهيل بود و او همواره بهانه ميجست تا اموال حامد را بستاند و حامد بيچاره گشته هزار دينار بامير عسسان داده خلاص شد عسس شاگردان نيز از طمعى كه از او داشتند و او از غايت بخل چيزى بآنجماعت نداد ايشان گرفتارى حامد را بمحمد بن سهل عرض كردند محمد حامد را گرفته بىآنكه از او سئوال كند فرمود كه صد تازيانه بر وى زدند و او را بمحصلى سپرد تا ببازار برده ندا كند كه هركس كه امانتى از حامد نزد او هست بايد كه حاضر كند مردم از بيم محمد بن سهل امانتهاى او را ميآوردند و حامد قدرت نداشت كه با ايشان بگويد كه بچه سبب اموال مرا مىآوريد و در آن روز پنجاه هزار مثقال طلا از امانتهاى حامد كه نزد مردم بود جمعشد و بعد از آن او را از براى مخفيات در شكنجه كشيدند دوازده هزار دينار ديگر از وى بگرفت بعد از آن مردم در ميان افتاده شفاعت كردند تا محمد بن سهيل ترك حامد كرد .

حكايت : آوردند مردى بخيل غلامى بهزار درم خريد كه بهزار مرتبه از خواجه ممسك‌تر بود

روزى خواجه با او گفت ايغلام نان بياور و در خانه ببند غلام گفت ايخواجه اين نه شرط احتياط بود بايستى گفت دربند و آنگاه نان بيار خواجه او را تحسين كرده آزاد ساخت

حكايت : ابو نصر ثعلبى در نصر الدرر آورده كه در كوفه مردى بخيل

و بامساك ثمر شده و به تنك‌چشمى مثل گشته شنيد كه در بصره بخيلى است صاحب سامان كه بامساك و بخل مانند حاتم كه بجود و كرم مشهور است .
مكسش گرفتد بكاسه درون * نامكيده نيفكند بيرون تا بحديست بخل وا مساكش * گر ببرند دست ناپاكش نيست ممكن كه نيم قطرهء خون * آيد از دست مدبرش بيرون
مرد كوفى را آرزوى ديدن او دامن‌گير شده به طرف بصره رفت و آنشخص را ديده نام و نسب خود را بيان نمود و سبب آمدن خود را تقرير كرد بخيل بصرى شرط