كند و ضيق النفس را ببرد و بوى دهان خوش گرداند و هركه پيوسته شلغم پخته خورد سكته عارض طبيعت او نگردد و چون زمستان چغندر بسيار و كم قدر ميشد پيوسته غذاى او چغندر بود و در صفت آن ميگفت كه چغندر حرارت دماغ را تسكين دهد و دمل و ريش را بازدارد و اندام را نرم كند و در بهار كه ريواج بغايت بسيار بودى همواره ريواج مىخورد و ميگفت ريواج صفرا ببرد و خون صافى سازد و جگر را تر كند اما چون جائى مهمان شدى اين مقدمات را فراموش كرده اطعمه باشتهاى تمام به كار بردى اتفاقا روزى حامد در بازار ميگشت نظرش بر پسرى اسمعيلنام كه در صباحت بىبدل و در ملاحت ضرب المثل بود افتاده صرصر عشق خرمن دلش بر باد داد و سپاه محبت خانهء صبرش بتاراج برد قدم پيش نهاده با آنزيبا پسر كه جوانى قوال و پاىكوب و مردم فريب و خوشطبع بود گفت ايگلاندام سيمعذار و اى شكرلب خورشيد ديدار .
هرشب مه نوسوى فزونى تازد * تا همچو جمال تو جمالى سازد
در چاردهم شب كه به خود پردازد * بيند كه چه تو نيست ز غم بگدازد
افتادهء خويش را دست گير و بيچارهء خود را از خاك بردار اسمعيل چون حامد را ميشناخت با او گفت كه كام تو در بازار چگونه برآيد اگر ميل ملاقات ما دارى بيا بخانهء سوارك رويم و سوارك مردى بود در جفتافكنى طاق و در قيادت يگانهء آفاق حامد با اسمعيل روانشد و از محلى ربع دينارى گرفته در دستارچه بست اسمعيل گفت بىزر به منزل سوارك نتوان رفت هيچ نقدى با خوددارى حامد گفت چندان دارم كه مرا و ترا كافى باشد اسمعيل در او آويخت كه به من نماى تا بهبينم هرچند حامد عذر گفت مسموع نيفتاد و اسمعيل آنمحقر را به شوخى از دستارچهء حامد بازكرده گفت سوارك بواسطهء اين محقر ما را به خانه نخاهد گذاشت من در اين باب تدبيرى كردهام برو و پنجاه مثقال طلا بيار تا بخانهء سوارك رويم و آنمبلغ را جهة مقمران ببازيم و بعد از لحظه كه ايشان ببازى مشغول گردند و جزوى زر زيروبالا شود پنجاه دينار تو به صد دينار مبدل شود آنگاه تو از آن پنجاه دينار سود چيزى بسوارك ده و محقرى صرف طعام كن و الا من ميدانم كه از دل تو نميآيد كه از نقود خود صرف كنى حامد فريفته شده بر آنموجب عمل نموده و مقمران در خانه سوارك جمعشده آنزرها را از دست حامد گرفتند و رخوتى چند نزد او برهن گذاشتند و انواع حلواها و طعامها حاضر آوردند و تا توله در آنكردند