خفته و در خانهء او نه فرشى بود و نه ظرفى از او پرسيدم كه چه آرزو دارى گفت كلهء برهاى ميخواهم بيرون رفتم و از زر خود كلهء بره و يكمن نان خريده پيش او آوردم و در آن روز حساب اموال او كرده بودم هيجده هزار مثقال طلا نقد داشت سواى آنچه نزد مردم بود به غير از ضياع و املاك بعداز چند روز ابو صابر بهتر شده بيرون آمد و مرا ثنا گفته بر زبان آورد كه آنكلهء بره شفاى من گشت كه روز اول چشمها و روز دوم بناگوش و روز سوم زبان او را تناول كردم و روز چهارم باقى گوشتهاى او را به كار بردم و روز پنجم از مغزش محظوظ گشتم و از كاسهء سرش نمكدانى ترتيب دادم من در دل خود بر او نفرين كردم بعداز چندگاه ابو صابر وفات يافته هزار مثقال طلا از مال او به من رسيده من از آنجا ببغداد رفتم و بعداز سه سال ببصره رفتم گفتند امروز پسر ابو صابر مردم را مهمانى كند من چون مدتى در ملازمت پدرش ميبودم بعزم ديدن پسر به آنجا رفتم مجلسى ديدم بانواع تكلف آراسته و خلقى كثير از اكابر و اصاغر نشسته بعداز آنكه طعام كشيدند در آنمجلس قريب بهزار كلهء بره به نظر درآوردم و اينمعنى دليل بود بر اينكه آن روز هزار بره كشته شده بود و چون خلوت شد پسر ابو صابر مرا طلبيده پرسشى گرم نمود و از هر جا سخنى درميان آورد و مرا حال پدرش و آن كلهء بره ياد آمد نقل كردم جوان خندان شده پدر را مخاطب ساخته اين مصرع بر زبان آورد
اكنون تو حميم نوش و من بادهء لعل
حكايت : آوردهاند كه عمرو بن ليث صفار پيش از ارتقاء بدرجهء بلند حكومت با بقالى دوستى داشت
و چون بر سرير سلطنت نشست آن بقال را كه در غايت بخل و امساك بود چنان كه انورى گويد .
چند گوئى خواهر من پارساست * كپ مزن گرد حديث او مگرد
پارسا در خانهء تو نان تست * ز انكه نانت را نه زن بيند نه مرد
و عمرو بن ليث بنابر محبت حقوق قديم او را چوبدار و وكيل خرج ساخت و آن بقال در جميع مهام صرفه نگاه ميداشت و بخل ميورزيد و عمرو بنابر محبت سيم و زر بر او اعتراض نميكرد تا سالى كه اتفاقا ميوهء خراسان بسبب برودت هوا ضايع شده اندكى از فواكه بجهة سركار پادشاه آوردند با بقال گفت امسال ميوه كم است اينها را به صرف خرج كن روزى ايلچى خليفه نزد عمرو بن ليث آمده چون بقال بغايت ميوه كم آورده بود پادشاه با او گفت ديگر ميوه بيار بقال رفته اندكى از فواكه حاضر ساخت