تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧
شراب وصل به خون جگر نمىارزد * هزار جرعه بيك درد سر نميارزد طراوت گل رخسار نازنين پسران * بخار خار جفاى پدر نميارزد

فصل هشتم از جزو ششم در مذمت بخل و امساك و بيان حال بخيلان بىادراك

آورده‌اند كه يكى از نويسندگان بسبب بيكارى پريشان‌حال شده از بغداد متوجهء بصره گشت چه تحمل شماتت اعدا نداشت و چون ببصره رسيد به خرج اليوم درمانده هرچند تردد كرد چيزى به دستش نيامد و دوست و آشنا در بصره نداشت كه به منزل او تواند رفت در اين اثنا يكى از توانگران بغداد را ديد خواست كه رقعهء به او نويسد و شمهء از حال خويش شرح داده محقرى التماس نمايد بدر دكان بقالى رفته كارد خود را گرو كرد و چندان زر از او گرفت كه صفحهء كاغذ خريده دوات و قلم از بقال بعاريت گرفته رقعهء در قلم آورد و چون بقال حسن خط و جودت انشاى او را ملاحظه كرد و گفت اى جوان چرا به خدمت دولتمندى مشغول نميشوى تا از اين مشقت خلاص شوى دبير بغدادى گفت كسى خدمت نميفرمايد و الا منت ميدارم بقال بر زبان آورد كه در اين شهر مردى هست ابو صابر نام كه اموال و اسباب فراوان دارد و از من نويسندهء ميطلبد تا سررشتهء محاسبات او را نگاهدارد اما او چون بخيلست و اندك چيزى بمشاهدهء دبير ميدهد هيچكس خدمت او قبول نميكند جوان گفت بهرچه او ميدهد قناعت ميكنم بقال او را نزد ابو صابر برده ابو صابر مقرر كرد كه هرماه دو مثقال نقره به او دهد و چون در خدمت او ايستاده بعداز ششماه كه خدمت او كرد روزى بدر خانهء ابو صابر رفت كودكى ديد كه از خانهء او بيرون آمد با جامهاى پاره از او پرسيد كه پسر كيستى جواب داد كه ولد ابو صابر جوان گويد با خود گفتم بدبختيكه اولاد او از مال او محظوظ نگردند با او چه اميد تواند داشت پس عزم كردم كه ترك خدمت او گيرم و آنشب به اين عزيمت بخواب رفتم در خواب چنان ديدم كه پيرى با من گفت ترك خدمت ابو صابر مكن كه نفعى از او به تو عايد خواهد شد من از اينواقعه مستظهر شده در خدمت او بجد شدم و مدتى با او بودم كه هرگز نان او را نديدم و درون سراى او به نظر درنياوردم .
گر بجاى نانش اندر سفره بودى آفتاب * تا قيامت روز روشن كس نديدى در جهان
در اين اثنا گفتند ابو صابر بيمار است بر عيادت او رفتم او را ديدم بر پاره بوريائى