طاهر گفت چرا از خود پنهان نميدارى زيد بر زبان راند كه من در عمر خود دروغ نگفتهام طاهر گفت چرا آنجا با على نگفتيكه من چنين حالى دارم جوابداد كه او مرا بدين صفت ميداند و بدانجهة فرستاده كه آنچه بهبينم براستى بازگويم طاهر فرمود تا او را بلشكرگاه برده در منزلى نيكو فرود آوردند روز ديگر او را طلبيده گفت اى زيد ميخواهى كه از من فرار نمائى يا نه زيد گفت اگر فرصت يابم آرى طاهر پرسيد كه امروز ارادهء مراجعت دارى گفت نه امروز هم اينجا خواهم بود طاهر فرمود تا او را گرد لشكرگاه گردانيده مجموع امراى سپاهرا به او نمودند و او را تشريفى فاخر داده مرخص ساخت و گفت ترا براست گفتن بخشيدم
حكايت : آوردهاند كه نوبتى نصر شاعر نزد فضل بن يحيى برمكى آمده
فضل گفت آنقطعه كه در باب طلاق گفتهء بخوان نصر بر زبان آورد :
هرچه ما را نفاق نيكو نيست * اندرين عصر اتفاق به است
گر زنان زمانه اينهااند * از وصال همه فراق به است
هرچه زنرا دهى و خواهى داد * از همه چيزها طلاق بهست
و بعد از خواندن اين قطعه نصر متفكر شد فضل گفت در چه انديشهء جوابداد كه بخاطر ميرسد كه ترا از دختر ابو العباس طوسى ملالى حاصل شده و ارادهء طلاق دادن دارى فضل گفت هيچ ميدانيكه چه ميگوئى نصر گفت راست ميگويم و هرگز دروغ نگفتهام فضل گفت شاعر راستگوى از عدم بوجود نيامده و نخواهد آمد چه مدار شعر و شاعرى بدروغ است نصر گفت بر شعر من يك دروغ نيست زيراكه اگر مدح كسى گفتهام هر صفتيكه در ممدوح ديدهام منظوم ساخته و در غزل نيز همينطريقه مرعى داشتهام فضل گفت راستگفتى و انديشه من همين است آنگاه فرمود تا سيهزار درم بنصر دادند نصر او را دعاى خير كرد
حكايت : آوردهاند كه ابو جعفر منصور خالد برمكيرا مدتى از نظر التفات انداخته
بعد از چندگاه با او بسر لطف آمده بتربيت وى پرداخت روزى گفت اى خالد سفاح عيسى بن موسى پسر عم خود را وليعهد ساخته و من ميخواهم كه او را عزل نموده پسر خود مهدى را وليعهد سازم مبلغى زر به او دادم و چندين تملق و تواضع كردم اما او بخلع خود راضى نميگردد خالد گفت من خاطر خليفه را از اين فارغ گردانم آنگاه بيرون رفته هيجده نفر از علما را طلبيده مبلغى برسم رشوه به آنها داده تا با او بخانهء عيسى بن موسى رفتند و در باب خلع فصلى منيع تقرير كرده زبان