تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 622

مساهمون:

ص٦٢٢
عجايب قدرت الهى را ملاحظه نمايند باز فغفور فرمود تا سوداگر را حاضر نمودند و او شترمرغ را به خدمت فغفور برده فرمود تا پاره‌هاى آهن از ده مثقال تا صد مثقال در كوره حدادى تافتند تا مانند آتش سرخ شد و نزد آنطاير مىانداختند تا آنها را فرومىبرد و در معده او ميگداخت فغفور متحير مانده فرمود تا حساب كنند هرچه تاجر در آوردن مرغان صرف كرده باشد بازاى آن يكمثقال نقره مثقالى طلا بوى دهند چون حساب كردند سيهزار درم خرج كرده بود با او گفت بعد از اين راستى مگو كه بجهة اثبات آن سيهزار درم خرج شود .

حكايت : آورده‌اند كه نوبتى مأمون عبد اللّه طاهر را بمهمى ببصره فرستاد

چون عبد اللّه آن مهم را باتمام رسانيده مراجعت نموده روزى بوقت استوا از خيمه بيرون آمده بهرطرف سير ميكرد ناگاه بكنار آبى رسيد چهار طالب علم را ديد كه جامهاى خود را شسته در آفتاب انداخته بودند از ايشان پرسيد كه هيچكس از شما هست كه مذهب او اين باشد كه ايمانرا تصديق بر قول و عمل داند گفتند اعتقاد ما همين است چون مذهب عبد اللّه اين بود خوشحال شده فرموده كه هريك را هزار درم دادند يكى از آنچهار تن حصه خود قبول نكرد گفت اعتقاد من آنست كه ايمان تصديقست بقلب و اقرار بلسان و در آن زياده و نقصان متصور نيست هرچند كه من درويشم و بيچيز اما براى هزار درم دروغ نگويم عبد اللّه فرمود تا ده هزار درم به او دادند .
راستى آور كه شوى رستگار * راستى از تو ظفر از كردگار كل ز كجى خار در آغوش يافت * نىشكر از راستى اين نوش يافت

حكايت : در تواريخ مسطور است كه طاهر بفرمان مأمون برى آمده

كمر محاربهء على بن عيسى بر ميان بست هرروز سوار شده به طرف بغداد قطع ميكرد و تفحص بليغ مينمود و از آينده و رونده تحقيقات مينمود و اگر جاسوسى مييافت همان لحظه بقتل او پرداخته ميگفت يك جاسوس لشكريرا برهم زند روزى بدستور معهود سوار شد و در اثناى راه زيد بن شجاع را ديد كه بر جمازهء نشسته با يك غلام ميآمد طاهر از او پرسيد كه از كجائى گفت از بغداد سؤال نمود كه چه كسى جواب داد كه زيد طاهر گفت كجا ميروى گفت جاسوس على بن عيسىام بسپاه طاهر ميروم طاهر را خنده گرفته گفت اينمرد ديوانه شده است زيد گفت ديوانه نيستم بلكه جاسوسم