بر زبان آوردند كه شعر داخل فضيلت نيست و شاعر را قدرى نباشد و هر طايفهء بر مدعاى خود ببراهين و دلايل اختلاف مينمودند ابو محمد خازن گفت شعر نفيسترين فضايل نفسانيست گفتند بچه دليل جواب داد كه مقرر است كه دروغ را فروغى نباشد و كلام دروغ بيمزه و ناخوش بود و شعر چنان كلامى مرغوبست كه با وجود كذب جذب خاطر مىكند و عيب دروغ را ميپوشاند بلكه هرچند شعر اكذب باشد احسن نمايد و خاطرها بيشتر به آن توجه نمايد
حكايت : گويند يكى از خواص هارون الرشيد روزى با غلامى بلغت رومى سخن گفته
از او پرسيد كه ايمنصور تو بلغت روى عالمى گفت بلى پرسيد كه از كجا آموختهاى جواب داد كه مادرم روميه است هارون او را در خلوت طلبيده گفت اى منصور تو از جملهء معتمدان مائى رازى با تو ميگويم بايد كه هيچ آفريده بر آن اطلاع نيابد منصور گفت فرمان خليفه مطاعست و بهرچه اشاره نمايد حاكم است خليفه گفت فردا خود را بيمار ساز و بعد از چند روز با مردم بگوى كه مادهء متوجه گوش من گشته است و نقصان تمام بحس سمع من راه يافته است منصور بموجب فرموده عمل نموده در افواه افتاد كه منصور كر شده است و بعد از مدتى روزى هارون در خلوتى پرسيد كه آن مهم را چگونه صورت خواهى داد منصور گفت كدام مهم را هارون بخنديد و گفت تو هنوز بر كرى عادت نكردهاى منصور متنبه شده بعد از چندگاه روزى هارون در خلوت آهسته از او سخنى پرسيد منصور جواب نداد تا سه نوبت او را بآواز بلند بانگ زد آنگاه جواب داد خليفه گفت اين زمان بكرى خو كردهاى ترا برسالت نزد قيصر خواهم فرستاد بدستور خود را كر ساز و هرچه از او بشنوى بر لوح خاطر بنويس و هرچه برسم انعام به تو دهد بايد كه قبول نكنى و زر مسكوك قبول بنمائى كه نام و صورت قيصر در آن منقوش باشد و مجموع اركان دولت قيصر را بتحف و هدايا كه مصحوب تو ميگردانيم متسظهر گردانى منصور متوجه استنبول شد قيصر خواص خود را باستقبال او فرستاده او را بمجلس خود بار داد چون قيصر با او آغاز تكلم نمود منصور بشيوه معهود خود را كر ساخته گفت در اثناى راه مرضى بر دماغ من عارض شده و بعد از زوال آن عارضه حس سمع باطل شد قيصر فرمود تا ترجمان مدعاى پادشاه نوشته بمنصور دهند تا مطالعه نموده جواب گويد و با خواص و مقربان خويش گفت هرچه گوئيد آهسته گوئيد و بملاحظه