تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 618

مساهمون:

ص٦١٨
زر بدست آورديم و بعد از اتمام آن از پى صيد ديگر رويم

حكايت : آورده‌اند كه در دار الشفاى غزنين وقتى ديوانهء را بزنجير كشيده بودند

و آن ديوانه سخنان خوب و كلمات مرغوب بر زبان ميآورد و مردم حمل بصحبت او ميكردند و نزديك او مىنشستند ديوانه ايشانرا غافل ساخته با يكى كه در آنميان دستارى نفيس بر سر داشتى دست در دستار وى افكنده آن را پاره‌پاره ساختى و چون صاحب دستار آزرده‌خاطر گشتى ديوانه با وى گفتى كه در فلان محل مرديست كه جامهء پاره را چنان رفو مىكند كه نميتوان دانست كه آنپاره‌پاره بوده و آنمرد نزد رفوگر رفته ده مثقال نقره به او ميداد تا او را رفو ميكرد بعد از مدتى ديوانه و رفاف را در شهر هرى ديدند از صورت حالشان پرسيدند ديوانه گفت من مجنون نبودم بلكه با اينمرد شريك بودم من دستار مردم را ميدريدم و او ميدوخت تا از اين كار مبلغى كرامند پيدا كرده به اين شهر آمديم

حكايت : در ملج و نوادر آورده‌اند كه ابو دلايه شاعر قصيدهء غرا در مدح ابو العباس سفاح گفته

بگذرانيد خليفه فرمود كه هرچه ميخواهى بطلب تا با تو دهم ابو دلايه گفت كلبى شكارى ميخواهم سفاح فرمود تا آنچه ميخواست بوى تسليم نمودند ابو دلايه گفت اى امير من مردى شاعرم چون به شكار روم از عقب كلب پياده نتوانم دويد سفاح امر كرد تا اسبى بوى دادند ابو دلايه گفت محتملست كه اين كلب روزى چند آهو بگيرد من از حمل‌ونقل آن عاجز آيم در اينباب فكرى فرماى سفاح فرمانداد تا شترى نيز بوى دادند شاعر بر زبان آورد كه اى امير گوشت صيد بىنان نتوان خورد سفاح گفتكه صد جريب زمين عامر و صد جريب ديگر غامر در ولايت عراق به او دهند تا نان خويش از آنزمين بردارد ابو دلايه گفت اى امير المؤمنين زمين عامر را دانستم ارض غامر چيست سفاح گفت زمين خرابيكه قابليت عمارت داشته باشد ابو دلايه بر زبان آورد كه من از اين قسم زمين صد هزار جريب در باديه دارم امير ده گز زمين از خزانهء عامره به من بخشد سفاح گفت سهلست اموال را برداشته زمين را به تو دهند ابو دلايه گفت بعد از آن آن زمين نامعمور باشد و من زمين معمور ميخواهم سفاح بخنديد و فرمود تا هزار مثقال طلا و دويست جريب زمين آبادان بوى دادند .

فصل ششم از جزو ششم در نكوهش و مذمت دروغ

آورده‌اند كه شخصى قريب العهد بود با سلام به خدمت امير المؤمنين على عليه السّلام