تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧
نبودم كنك سقا ليك بودم * جهان فضل و دانش قاضى اوش

حكايت : آورده‌اند كه در ولايت خراسان واعظى بود

كه فصاحت بيانش قفل خاموشى بر زبان فصحاى دوران مينهاد و طلاقت لسانش بند لكنت بر زبان بلغاى جهان مىآورد .
ذكاى طبعش گوئيكه لوح محفوظ است * كه ذره‌اى نبود جايز اندرو نسيان كلام او همه علم است و خاطرش همه نور * دماغ او همه عقلست و شخص او همه جان
مدتى موعظه ميگفت و خلايق از الفاظ رنگين و معانى متين او محظوظ ميگشتند و باستماع مواعظ او رغبتى كامل و حرصى شامل داشتند روزى بر منبر برآمده وعظ ميگفت و جمعى كثير در مجلس وعظ او فراهم آمده چون كلام متواتر شد آتش دلها آب ديده روانساخت جوانى آمده بيمحابا گريبان واعظ گرفته از منبر فروكشيد و او را خطاب كرد كه اى طرار بازار تذوير و اى فتان شرير اى زرصورت مس‌سيرت و اى خونريز بيباك و اى ظالم ناپاك مدت دو سال باشد كه پدر مرا كشته‌اى و من در طلب تو مفارقت خلان و مهاجرت اوطان اختيار كرده گرد جهان ميگرديدم و از درد پدر رخساره به آب ديده تر ميدارم مستمعان چون اين سخنان شنيدند بمنع او اشتغال نموده خواستند كه آن شخص را ادبى بليغ كنند واعظ گفت ايمسلمانان امروز را فردائى هست گيرم كه امروز انكار كنم فردا در عرصهء محشر چه چاره سازم و چه تدبير پردازم هيچ به از آن نيست كه اعتراف نمايم چه اين عمل در ايام شباب از روى خطا از من صادر شده اگر عفو كند كه « فمن عفى و اصلح فاجره على اللّه » و اگر قصاص كند امروز بتيغ قصاص كشته شوم بهتر كه فردا بنار جحيم سوخته گردم و به عذاب اليم گرفتار آيم و مدعى او را بقتلگاه برد و تيغى چون قطرهء آب كشيده قصد قصاص كرد خلايق گفتند ايجوان ترا از قتل اينمرد عالم چه حاصل صلاح تو در آنست كه ديت مقتول را از ما بستانى و اينمرد را بگذارى بعداز قيل‌وقال و جواب و سؤال آنشخص راضى شده خلايق به قدر همت خود هريك مبلغى دادند چون دو هزار دينار زر سرخ جمع شده بآنمرد دادند واعظ از شهر بيرون رفته گفت شرم دارم كه در اين شهر اقامت نمايم راوى گويد بعداز مدتى واعظ را با خصم در نيشابور ديدند كه از شرابخانه بيرون ميآمدند بايشان گفتند اين چه خصومت بود و اين چه موافقت هردو بخنديدند و گفتند ما انباز بوديم و اين طلسمى بود كه ساخته بوديم و بدان‌وجه چندان