تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 616

مساهمون:

ص٦١٦
بسيستان نهاده چون به آن بلاد رسيد سبوئى چند و كوزهء خريده بسقائى مشغول شد و چنان بمردم نمود كه گنگست و پيوسته به اشاره مدعاى خود را بيان ميكرد و گرد شهر برآمده مدعاى خود را بيان و بمردم آب ميداد و از هيچكس چيزى قبول نميكرد و اشاره ميكرد كه در حق من دعا كنيد تا زبانم گويا گردد و بعداز مدتى كه در ميان اهل نيمروز مشهور گرديد و بگنك سقا شهرت نمود و مردم بدعاى او تقرب مينمودند و بدعاى او كه به زبان بىزبانى گويد معتقد بودند شبى قريب بسحر بدر خانهء قاضى شهر رفته در بكوفت و چون قاضى بيرون آمد گنك سقا را ديد اشاره كرد كه سبب آمدن تو در اينوقت چيست گنك‌سقا گفت امشب حضرت مقدس نبوى را در واقعه ديدم كه بجانب من ميآمد از غايت اشتياق در پاى عرش‌ساى آنحضرت افتادم و تضرع كردم آب دهان مبارك در دهان من انداخته دست بسينهء من فرود آورد .
دوش در واقعه سلطان رسل را ديدم * كاش از آنواقعه بيدار نميگرديدم
چون بيدار شدم زبان خود را گشاده ديدم و نورى در دل خويش مشاهده مينمايم التماس دارم تا مولانا بفرمايد تا مردم را اخبار كنند كه در مسجد جامع مجتمع گردند و بنده بر منبر روم و موعظهء گويم تا معجزهء حضرت رسالت پناهى صلى اللّه عليه و إله را برأى العين مشاهده نمايند روز ديگر آوازه در شهر افتاد كه گنك سقا گويا شده است و موعظه خواهد گفت خلايق به مسجد جامع مجتمع گشتند و قاضى اوش بمنبر برآمده زبان به حمد و ثناى الهى و درود حضرت رسالت پناهى بگشاد و خلايق در فصاحت و بلاغت او متحير فروماندند قاضى اوش گفت مدتى در اقطار و امصار جهان گشتم و از همت بزرگان هر ديار استمداد نمودم اما قفل خاموشى از زبان من نخواست چه مفتاح نجاح در دست مردم اين بلده جنت‌نشان بوده و چون خداوند جل ذكره بهمت عالى شما فصاحت و فضيلت به من ارزانى داشت آرزوى آندارم كه بولايت خود روم و زبان بشكرانهء شما بگشايم در حق من مكرمتى فرمائيد تا ارمغانى خويش مرتب سازم اهل شهر دست برعايت او گشاده هريك درمى چند به او دادند مبلغى حاصل گشته قاضى اوش آن اموال را در تصرف آورده به وطن اصلى مراجعت نمود و از فرغار كه مسكن او بود نامهء باهل سيستان فرستاده كه به اين ابيات مذيل بود :
كريمان سجستانرا بقا باد * شراب روح و راحت بادشان نوش