در اثناى محاوره سخن از لطايف گدائيهاى استاد عباس درميان آوردند آنشخص گفت من فردا بگدائى روم و بحيلهء زر از مردم بگيرم كه هرگز بخاطر استاد عباس خطور نكرده باشد گدايان گفتند فردا در فلانموضع جمعيتى دست خواهد داد و اكثر اكابر و اصاغر شهر در آنجا اجتماع خواهند نمود و روز ديگر
چو بفكند زرين سپر آسمان * مه نو بزه كرد سيمين كمان
آنمرد و گدايان در آنموضع حاضر شده آغاز موعظه كرد و سخنان فصيح و بليغ بر زبان آورد چنان كه خلايق محظوظ گشتند آنگاه گفت اى اكابر انام و اى مشايخ كرام به نظر اعتبار در اين ضعيف شكسته نظر كنيد
فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ
بسمع شما رسيده باشد كه طايفهء از بنى اسرائيل بسبب نقض و خلف ميعاد مسخ گشته قرده و خنازير گشتند من از نسل آنطايفهام و نشانى دارم كه از آباء و اجداد ميراث به من رسيده گفتند اين چه نشانست جوابداد كه مانند بوزينه دمى دراز دارم تا غايت حال خود را به كسى نگفتهام و خويشتن را رسوا نكردهام اما امروز احتياج بمرتبهء كمال رسيده است و پريشانى حال بسرحد افراط كشيده ميخواهم كه دم خود را بشما بنمايم مشروط به آنكه هريك از اهل اينمجلس مرا رعايتى كنند تا من نيز آن امر عجيب و غريب كه مورخان در هيچ زمان مانند آن نشان ندادهاند بشما بنمايم مشروط به آنكه هريك از اهل اينمجلس مرا رعايتى نمايند آنگاه در ميان مردم گشته و از هركس چيزى گرفته مبلغى زر بدست آورد آن را مضبوط ساخته گريان شده گفت اى ياران چون من بر افشاى سر خود قيام ننمودم از غايت حيا اعضا و اجزاى من منقلب شده آندم كه در پس بود در پيش آمده و من ميدانم كه شما در اينمجلس بكشف عورت من رضا نخواهيد داد حاضران همه در خنده شدند و بر او آفرين كردند و آنمرد بدين تدبير مبلغى بدست آورد .
حكايت : آوردهاند كه قاضى اوش بغايت فصيح و بليغ خوش و طبع بود
و در فن گدائى بمرتبهء عالى رسيده و در آنباب كتابى تصنيف كرده و آن نسخه را بمفتاح النجاح موسوم گردانيده پيوسته گدايان به خدمت او مىآمدند و از اطراف بلاد احوالات از ايشان ميپرسيد ايشان بر زبان ميآوردند كه مردم ولايت نيمروز سيستان بغايت بيدار و هشيارند و بهيچوجه تير تزوير ما بر جوشن حذاقت ايشان كارگر نميآيد و چيزى بما نميدهند قاضى اوش گفت من بسيستان رفته و از آنمردم بحيلهء كه توانم زر بستانم و روى