تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 614

مساهمون:

ص٦١٤
دوس ميگويند كسب مرا ملاحظه نمودى گفتم بلى گفت من دختر به كسى نميدهم مگر آنكه همكار من باشد اگر مىتوانى گدائى كنى قدم پيش نه و الا در پس زانوى نوميدى نشين تاجر گويد گفتم من از معارف تجارم و مال فراوان دارم و خلق مرا ميشناسند چگونه دست سؤال پيش مردم دراز كنم شيخ عباس گفت در اين باب ترا تعليمى دهم چند روز به خانه بنشين و از وثاق بيرون مرو و ابواب اختلاط خلايق مسدود ساز چون بديدن تو آيند خود را مضطرب و غمناك نماى يقين است كه ارباب اعتبار و تجار چون ترا نه‌بينند بخانهء تو آيند و از حالت تفحص نمايند بايد كه تو مغموم و محزون نشينى و با ايشان كم سخن گوئى و بعداز ماهى با شخصيكه بمزيد خصوصيت با تو ممتاز باشد بگوئى كه سرى با تو ميگويم و ميخواهم كه بافشاى آن مبادرت ننمائى و در كتمان آن مبالغه نمائى كه سر مرا فاش نگردانى و بعداز آن بر زبان آورى كه در اينمدت مرا نقصان بسيار رسيده و تجار كه به اطراف فرستاده بودم بعضى در دريا غرق گشته و برخى در صحرا بدست قطاع الطريق گرفتار شده‌اند و در دست من چيزى نمانده است و به قوت لا يموت محتاج شده‌ام عزم كرده‌ام كه از خانه بيرون نيايم تا از بىبرگى هلاك شوم تاجر بتعليم استاد عباس عملنموده منزوى شد و دوستان او هرچند از حال او تفحص كردند و از سبب انقطاع و اعتكاف او سئوال نمودند با هيچكس سخن نميگفت آخر الامر آنچه استاد عباس تعليم نموده با آندوست گفت آنشخص بيرون رفت و صورت حال را با سوداگران گفته ايشان بر پريشانى حال آن تاجر تأسفها خوردند و مجمعى ساخته تجار را جمع آوردند و هريك به قدر حالت صد دينار و پنجاه دينار از مال خود جدا كردند تا آن را سرمايه سازد و چون زرها مجتمع گرديد قريب ده هزار مثقال بود و آن را نزد تاجر برده التماس نمودند كه اين محقر را راس المال ساخته به آن تجارت نما و ديگر در خانه منشين شيخ گفت اكنون دختر به تو مىدهم مشروط به آنكه ترك كديه نكنى تاجر گفت حاشا كه من ترك اين پيشه كنم من هميشه مال و جانرا در مخاطره و مهالك انداختم تا ده دوازده سود بدست آوردم و امروز بيمايه و بيرنجى مبلغى كلى پيدا كردم هرگز دست از اين عمل ندارم شيخ عباس گفت جان پدر گدائى كن تا محتاج نشوى

حكايت : گويند مردى از گدايان نامدار و استادان اين كار به نيشابور آمده

اصحاب كديه اتفاق نموده او را ضيافت كردند