تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 613

مساهمون:

ص٦١٣
كيسه مشحون بزر و زيور و جواهر است و اينك در دست منست و كيسه را بيرون آورده بمردم نمود و گفت ملتمس آنكه سر اين صره را گشاده ملاحظه نمائيد كه در آن چه چيز است و آن را ضبط نمائيد تا صاحبش پيدا شود ، كيسه را تسليم نموده امام جماعت صره را گشوده در آنجا حلى و زيور عورات بود كه قيمة آنها به دويست مثقال طلا ميشد خلايق زبان به ثناى پير گشوده گفتند نهايت ديانت اينست كه مردى با وجود كمال افلاس نقدى چنين را در او طمع نكند پير گفت ياران من بغايت بينوا مانده‌ام و هوا سرد شده پوششى كه دفع برودت كند ندارم .
دوشينه كه برد برد بر دوشم بود * سرما چه نگارتر در آغوشم بود پوشيدنيى نبود غير از چشمم * چيزى كه به زير سر نهم گوشم بود
و مردم برغبت تمام هريك درمى نقره به او دادند قريب بپانصد مثقال نقره بدست پير افتاد چون لحظهء برآمد آواز نوحه‌اى از در مسجد برآمد خواجه تاجر پيرزنى را ديد كه زوجهء مرد بود سراسيمه به مسجد درآمده به آب ديده گفت ايجماعت مسلمانان بفرياد من رسيد تا خداوند جل ذكره بفرياد شما رسد اين سخن ميگفت و اشگ چون باران بر صفحهء رخسار ميباريد و مشت بر سر و روى خود ميزد مردم گفتند ايعورت ترا چه مصيبت رسيده است و باعث بر اين اضطراب چيست گفت من عورتى مشاطه‌ام بجهة دخترى كه او را بخانهء شوهر ميبردند حلى و زيور از مردم بعاريت گرفته بودم امروز بامداد آنها را در صرهء نهاده به خانه صاحبش متوجه شدم تا برد امانت پردازم آن صره از گريبان من افتاده ، مرا خبر نشده و نميدانم بدست كه افتاده است و اگر عياذا باللّه آنزرينه گم شود صاحبش مرا حبس مخلد كند تا از زندان قاضى بزندان لحد پيوندم اهل مجلس گفتند ايعورت اضطراب منما و نشان آن اشيا را براستى بيان كن زن مجموع صفات آنها را بيان كرد امام مسجد صره را بيرون آورده بزن تسليم كرد عجوزه گفت ايمسلمانان بلاى عظيم از من درگذشت اكنون توبه ميكنم كه ترك اينعمل نموده ديگر بمشاطگى قيام ننمايم از شما التماس دارم كه هريك درهمى به من دهيد تا مبلغى محقر بدست من آيد و آن را سرمايهء معاش سازم و ديگر خود را در مخاطره نيندازم اهل مجلس هريك مثقالى نقره به او دادند پيرزن مشتى درهم و دينار فراهم آورده روانشد تاجر گويد از مشاهدهء اين حال متعجب شدم و بعداز لحظهء بخانهء پير رفتم پير گفت مرا شيخ عباس
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 613 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )