تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 612

مساهمون:

ص٦١٢
در اين اثنا دختر بدرسرائى رسيده خواجه را بتوقف امر فرمود و خود به آنجا رفته بعداز لحظه‌اى شخصى آمده خواجه را طلب كرد خواجه بدرون خانه رفته منزلى ديد آراسته و فرش‌هاى ملون انداخته و پيرى باصفا نشسته سلام كرد ، پير بجواب سلام زبان گشوده بجهة تعظيم خواجه قيام نمود و مقدم او را باعزاز و اكرام تلقى كرد بعد از لحظهء شربت و ميوها و طعامهاى لذيذ پيش‌آوردند و چون از طعام خوردن فراغ حاصل شد پير گفت ايخواجه بدان معجونى كه دل را قوت دهد و طعام را هضم نمايد رغبتى دارى خواجه گفت ميهمانرا جايز نيست كه فضولى كند ادب آنست كه هرچه ميزبان حاضر سازد امتناع ننمايد و به خوردن آن مشغول شود پير اشاره كرد تا صراحى مى ارغوانى كه از عكس آنخاك زر و سنگ ياقوت احمر ميشد حاضر كردند .
خوشبوىتر ز عنبر و رنگين‌تر از عقيق * صافىتر از ستاره و روشن‌تر از روان گر بگذرد پرى بشب اندر شعاع آن * از چشم آدمى نتواند شدن نهان
پير جرعهء كشيده و قدحى ديگر بجوان داد و چون قدحى چند گردان شد شراب نقاب حجاب از پيش برداشت تاجر گفت حالى عجب مشاهده ميكنم دختر ترا چنان برهنه ديدم و ترا به اين تجمل و تكلف ملاحظه مىنمايم پير گفت ايخواجه من مردى گدايم و مقرر چنانست كه هرروز دخترم يكدينار طلا مىآرد و زنم به همين طريق و من نيز اگر زياده از ايشان بدست نيارم كمتر از ايشان پيدا نكنم على الصباح به مسجد جامع حاضر شو تا شمهء از كسب خود به تو نمايم و چونوقت خواب شد بستر حرير جهة خواجه بگسترانيد خواجه همانجا آسوده چون صبح صادق پيراهن نيلى خود را خرقه كرد خواجه بيدار شد شيخ او را گفت وضو ساخته به مسجد جامع كه ميان بازار است حاضر شو تا كسب مرا به‌بينى تاجر بموجب فرموده عملنموده بآنمسجد رفت و پير به آن مسجد آمد چون خلايق مجتمع گشتند پير برخاست و فصلى از موعظه و وعده و وعيد بر ميان آورد سخنان دلپذير ادا كرده چنانچه سينها در جوش و دلها در خروش آمد و آب از ديدها ريزان گشت -
چو دل بسوزد ناچار ديده تر گردد
آنگاه گفت يا معشر المسلمين من مردى محتاجم و فقير و اعتقاد ببهشت و دوزخ و ثواب و عقاب و حشرونشر دارم و يقين ميدانم كه عباد در روز معاد بدان مؤاخذ گردند كه طمع در حق الناس نمايند امروز صباح به مسجد ميآمدم ناگاه صرهء به نظر من آمد آن را برداشتم و گمان من چنانستكه اين