تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 599

مساهمون:

ص٥٩٩
و قلت اعوان و انصار اطاعت نموده‌ام بلكه چون ميدانستم كه تو پادشاه دولت يارى و مؤيد بتأييد آفريدگارى هركه با دولتمندان مجادله يابد شكست يابد
هركه با فولاد بازوپنجه كرد * ساعد سيمين خود را رنجه كرد
اسكندر گفت تو سزاوار بهرنيكوئى و احسانى و من آنچه ميخواستم از سر آن در گذشتم فغفور گفت تو در اين احسان زيان نكنى اسكندر را بقصر خويش فرود آورده مجموع عساكر او را ضيافت نمود و خوانى مرصع در زير سراپرده‌اى كه از اطلس سرخ دوخته بودند نهاده طبقهاى زرين بر آنخوان چيده مجموع آنظروف را بجواهر آبدار آراسته اسكندر را بر سر آنخوان نشاندند فغفور او را صلا زده گفت اى پادشاه از اينجواهر زواهر تناول فرماى اسكندر گفت اينجمادى چند است و غذاى روح را نشايد شاه چين بر زبان راند كه پس غذاى ملك چه چيز است اسكندر فرمود كه نان فغفور گفت ايملك در روم اين نان بدست نميآمد كه بجهة تحصيل آن احتمال اينهمه زحمت و مشقت كردهء بولايت چين آمدهء اسكندر گفت اگر مرا در اينسفر هيچ فايدهء نرسد موعظهء تو كافيست و على الفور از ولايت چين كوچ كرده متوجه روم شد

حكايت : آورده‌اند كه يكى از حكماى معتبر در غارى مقام كرده

غذا از گياه مهيا ميساخت و لباس خود از حشيش مىپرداخت در آن اثنا پادشاه آن ملك را علتى حادث شده وزير خود را بطلب حكيم فرستاد وزير به خدمت حكمت پناهى آمده او را استدعا نمود حكيم جواب داد كه من پرواى اختلاط خلايق ندارم لاجرم در كنج عزلت نشسته‌ام و دامن از صحبت پادشاه و گدا چيده وزير هرچند مبالغه نمود مقبول نيفتاد و از روى خشم گفت اگر خدمت ملوك اختيار مينمودى ترا گياه روزى نميشد حكيم بخنديد و گفت اگر تو گياه ميتوانستى خورد به خدمت ملوك گرفتار نميگشتى
بدست آهن تفته كردن خمير * به از دست بر سينه پيش امير

حكايت : يكى از اصحاب نعمت و ارباب ثروت وفات يافته

از وى دخترى ماند كه صلاحيت و عفت را با حسن صورت جمع داشت و هرچند علماى بصره او را خطبه مينمودند بمناكحت هيچكس تن در نميداد روزى دختر با خود انديشيد كه چون خداوند جل ذكره نهايت نعمت به من ارزانى داشته و در طبيعت من ميل شهوت نيست بهتر آنكه زن مالك دينار شوم تا در ظل صلاحيت او آسوده بمانم و اين سخن را با مالك