تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 598

مساهمون:

ص٥٩٨
بغداد باصفهان رفته صورت حال را از غلام تحقيق نموده ببغداد آمدند و نزد خليفه گواهى دادند و آنمرد صالح را از بند خلاص نمودند .

فصل دوم در مذمت و نكوهش حرص كه مفضى بهلاك و نياز است

آورده‌اند كه چون اسكندر بمملكت چين لشكر كشيد ظاهر دار الملك چين را لشكرگاه ساخت روزى فغفور به صورت حاجب به خدمت اسكندر آمده بايستاد اسكندر گفت چه پيغام دارى گفت فغفور فرموده كه در خلوت سخنى بعرض رسانم چنانچه به غير از من و پادشاه ديگرى آنراز را نشنود اسكندر فرمود تا مجلس را خالى كردند با او گفت پيغام فغفور چيست گفت فغفور منم اسكندر متعجب شده سؤال نمود كه بچه اعتماد اين جرأت نمودى فغفور جواب داد كه من ترا پادشاهى عاقل و فاضل ميدانم و هرگز ميان من و تو عداوتى نبوده است و من هرگز در حق تو قصدى نينديشيده‌ام اگر تو مرا بكشى از سپاه من يكنفر بيش كم نكرده باشى خود بجهة آن آمده‌ام تا هرچه از من خواهى زبان بقبول آن بگشايم اسكندر گفت سه سال خراج چين را از تو ميخواهم فغفور سر رضا بجنبانيد و چون اسكندر سرعت اجابت او را ملاحظه نمود گفت بعد از اداى اين مبلغ حال تو چگونه باشد فغفور گفت چنان كه دشمنى بر من حمله كند مغلوب گردم اسكندر گفت اگر بخراج دو ساله قناعت كنم فغفور گفت اندكى بهتر از حال اول باشد اسكندر گفت اگر خراج يك ساله بيش طمع نكنم فغفور بيان نمود كه بر اين تقدير خللى در ملك حادث نشود اگرچه باداى آنمال خزانه تهى گردد ولى به كلى مستأصل نگردم اسكندر گفت بخراج ششماهه از تو راضى شدم فغفور درخواست نمود كه فردا پادشاه بنده‌خانه را مشرف سازد و بنور قدوم خويش شهر را منور گرداند تا با يكديگر انگشتى بر نمك زنيم و مال مقرر تسليم نمايم روز ديگر اسكندر بجانب چين حركت كرده فغفور را ديد كه با سپاه بيعدد صف كشيده و چندان عدت و آلت و عدد به نظر اسكندر درآمد كه از كثرت آنسپاه متحير شده لشكر خويش را در جنب ايشان اندكى ديد چينيان لشكر اسكندر را حلقه‌وار در ميان گرفتند اسكندر خائف شده و استعداد حرب ساخته بافغفور خطابكرد كه غدر كردى فغفور گفت پادشاهان غدار نباشند اسكندر گفت پس اين لشكر و حشر چيست فغفور جوابداد كه خواستم بر تو ظاهر شود كه من نه بواسطهء ضعف