بر رخسار ايشان نشسته بود با خود گفت اينجوانان از سفر ميآيند آنحلوا را بيرون آورده پيش آن دو جوان گذاشت و ايشان آنحلوا را خورده همان لحظه سفر آخرت پيش گرفتند و آنخبر در مدينه افتاده آنشخص را بگرفتند و نزد رسول اللّه صلى اللّه عليه و إله بردند آنسرور پرسيد كه آن نان و حلوا از كجا آوردهء گفت فلان عورت يهوديه به من داد آنزنرا طلب نمودند و چون آنعورت به مسجد آمده نظرش بر آنجوانان افتاد پسران خود را ديد كه بسر رفته بودند يهوديه در پاى رسول اللّه صلى اللّه عليه و إله افتاد و گفت صدق نبوت تو بر من ظاهر شد و آن بدى كه انديشيده بودم بر من رجعت نمود
حكايت : آوردهاند كه حسودى همسايه منعم بود
و اين همسايهء او جاه و ثروت با علم و فضيلت جمعكرده بود و همواره مرد حسود از نعم الهى كه در شان همسايهء او وسعت ظهور داشت مانند افعى بر خود مىپيچيد و بمثابه شاخ بيد از تندباد ميلرزيد .
توانم آنكه نيازارم اندرون كسى * حسود را چكنم كو ز خود برنج دراست
و همواره در حق او قصدها ميانديشيد و تدبيرها ميكرد اما تير تدبير او بر جوشن صلاحيت همسايه كارگر نميآمد پس بجهة ايذاى همسايه فكرى كرده غلامى خريده غلام را تربيت كرده بسن بلوغ رسيد و صاحب قوت گشت شبى با غلام خود گفت مدتى در پرورش تو آثار سعى جميل ظاهر ساختم و هيچ چيز از تو تقصير نكردم اكنون با تو كارى دارم غلام گفت آنچه فرمائى بجان فرمان برم خواجه حسود گفت ميخواهم كه مرا بر بام خانه همسايه بكشى تا صباح او را بقصاص بگيرند و جان و مال او در معرض تلف افتد غلام گفت ايخواجه اين تدبير خطا است كه پيش گرفتهاى نكبت دشمنان در ايام حيات مطلوبست و چون تو رفتى از قتل او ترا چه لذت رسد .
دمى آب خوردن پس بدسگال * به از عمر هفتاد و هشتاد سال
غلام چندين از اينمقوله سخنان گفت خواجه قبول ننمود و بر رأى باطل خويش اصرار نموده صد دينار بغلام داده او را از مال خويش آزاد گردانيد غلام بقتل خواجه قيام نموده او را كشته به بام خانه همسايه بگذاشت و خود بجانب اصفهان گريخت روز ديگر اعوان سلطان او را بر بام خانه همسايه كشته يافتند آنمرد صالح را محبوس گردانيدند و چون خواستند كه او را قصاص كنند قضات و ائمه فتوى ندادند و گفتند چيزى بر او ثابت نشد و آنمرد مدتى ميان خوفورجا محبوس بماند و جمعى از معارف