يافته بود و در وقت بآهنگرى رفته مزدورى ميكرد تا وقتى كه دختر قيصر ترنج بجانب او انداخته كه عروس دولت را با او همآغوش گردانيد و چون گشتاسب بايران رسيده برتخت سلطنت متمكن گشت حكم كرد تا جميع اكابر و معارف اولاد خود را حرفه مىآموختند و اين رسم در ميان عجم مستمر شده چنانچه هيچ بزرگزاده نبود كه حرفه ندانستى .
گر بغريبى رود از ملك خويش * محنت سختى نبرد پينهدوز
ور به خرابى فتد از ملك خويش * گرسنه خسبد ملك نيمروز
وجود مردم دانا مثال زر طلاست * كه هركجا كه رود قدر و قيمتش دانند
بزرگزادهء نادان به شهر واماند * كه در ديار غريبش به هيچ نستانند
حكايت : يكى از حكماى عرب پسر خود را وصيت كرده
كه « يا بنى اياك و الطمع فانه يبغضك الى الناس » اى پسر از طمع احتراز نماى كه طمع ترا از چشم خلايق بيندازد زيرا كه مال محبوب اكثر مردم است و هركه طمع بر معشوق و مطلوب مردم بندد با او دشمن شوند و از سيد عالم منقولستكه فرمود « اللهم انى اعوذ بك من طمع يهدنى الى طمع غير طمع » يعنى خدايا پناه مىگيرم به تو از طمعيكه زنك غفلت بر آئينهء دل نشاند و از طمعيكه بجاى خود نباشد يعنى طمع كردن از لئيمان چه طمع از كريمان چنان قبيح نباشد نوبتى يكى از خواص امير خراسان شعرى آورده بامير عرضكرد كه شعر فلانست و به من داده است تا بشرف استماع امير رسانم امير شعر را طلبيده تا مطالعه نمايد آنشخص گفت آن بزرگ كه صاحب اينشعر است طمعى ندارد امير آنشعر را پيش وى انداخت گفت مگر مرا قابل طمع ندانستهء من اين اكاذيب را به جهت آن مطالعه مينمايم تا انعامى بوى دهم و چون او را طمعى نيست از شنيدن دروغى چند مرا چه فايده رسد
حكايت : از ربيع حاجب منقولستكه شبى منصور با من گفت
امشب حريف خواب بهيچوجه گرد سراپرده نميگردد :
اين هردو گرد بالش مشكين ديده را * شبهاست تا به كار نيايد براى خواب
ربيع گويد گفتم پسر عباس مردى خوشمحاوره و لطيفطبع است و بر احوال متقدمان وقوف تمام دارد اگر فرمان باشد او را حاضر سازم منصور گفت راست ميگوئى اما طامع و مبرم است او را سوگند ده كه چيزى از من نطلبد پسر عباس بر آنموجب سوگند