باغبان آن گل را چيده نزد ملكه برد دختر از او پرسيد كه چه چيز ميخواهى و در آن ايام رسم چنان بود كه هركس نوباوهء نزد پادشاهان و پادشاهزادگان بردى هرچه طلب نمودى بشرف انجاح و اسعاف اقتران يافتى چون دختر بنابر رسم معهود از او پرسيد كه چه طمع دارى پسر باغبان بر زبان آورد كه ميخواهم ملكه را وقتى كه به شوهر دهند اول نزد من آيد تا از گلستان وصالش ميوهء مراد بچينم و از لالهزار رخسارش هر لحظه در سايه سرو نازش نشينم .
خواهم شبكى چنان كه تو دانى و من * بزميكه در آن بزم تو و امانى و من
من بر سر بسترت بخوابانم و تو * آن نرگس مست را بخوابانى و من
آنگاه نزد شوهر خود رود و ملكه بر آن جمله عهد نمود و چون بعد از مدتى او را به شوهر دادند با شوهر گفت خود را به تو تسليم نكنم مادام كه بعهد خويش وفا ننمايم و قصهء پسر باغبانرا تقرير كرد شوهر بيچاره چون اين قفل بسته را كليدى نداشت ناچار او را رخصت داده متوجه منزل باغبان گشت در اثناء راه شيرى سياه ديد كه متوجه اوست گفت ايشير مرا با پسر باغبان عهديست و اكنون به آنجا ميروم و مرا چندان امان ده كه بازگردم آنگاه تو دانى شير از سر راه او دور شد و چون قدمى چند رفت دزديرا ديد خواست كه جواهر و البسهء او را بستاند دختر تضرع نموده صورت معاهدهء خويش را با پسر باغبان باز گفت و التماس نمود كه البسه خود را بعد از مراجعت به او تسليم نمايد دزد نيز او را گذاشت و چون بسر وقت پسر باغبان رسيد گفت اى پسر برخيز كه سعادت ابدى سايه بر سرت افكند .
سحرم دولت بيدار ببالين آمد * گفت برخيز كه آنخسرو شيرين آمد
قدحى دركش و سرخوش بتماشا بخرام * تا بهبينى كه نگارت بچه آئين آمد
پسر باغبان برجسته دختر را چون سروى بر جويبار تر و شمايلى چون خورشيد انور بر بالين خويش ديد بوسه بر پاى او زده گفت بسلامت بازگرد كه در آنوقت كه اين كلمه از من صادر شد و اين تمنا بر زبان من جريان يافت چهل مركب پردهء خفا در پيش ديدهء عقل من كشيده بود و اكنون آن پرده ارتفاع يافت دانستم كه آن آرزو حد مانند من بنده نباشد شاهباز بلندپرواز را با پشهء ضعيف چه مناسبت و آفتاب عالمتاب را با ذرهء حقير چه نسبت
مرا چه زهره كه نام تو بر زبان آرم
ملكه گفت من بعهد خود