ميآيد و فضل با ده هزار سوار بدرگاه ميآمد و با پنجهزار سوار بازميگرديد مأمون از آنجا كه توهمات ارباب دولت باشد از مكنت وزير انديشناك شده صاحبخبران فضل كه ايشان را به خدمت مأمون بازداشته بود كه هرچه بر زبان مأمون گذرد به او رسانند اين قصه را بفضل رسانيدند روز ديگر فضل با مأمون گفت كه مشايخ و معارف مرو آمدهاند و از غلامان امير گله ميكنند و ميگويند كه ايشان بر بام كاخ آمده در عورات مينگرند خصوصا جمعى پيشخدمت از حرمهاى مردم را بدنام ميسازند امروز هنگام استمالت رعيت است خليفه اينجماعترا ادبى فرمايند تا رعيت متفرق نشوند و رعيت خراب نگردد پس سلاح دارانرا اشاره كرد تا غلامانرا دست گيرند و بيرون برده هريك را صد تازيانه بزنند آنگاه فرمود تا ندا كنند كه هركه رعيت را برنجاند سزاى او اين باشد و هم در آن روز فرمود تا آنكاخ را ويران كردند مأمون آنغصه در دل گرفته او را برانداخت چنان كه مذكور شد
فصل دهم از جزو پنجم در اختلاف طبايع آدميان
عمرو بن حافظ در كتاب طبايع الحيوان آورده كه اگر شخصى خواهد كه بر اختلاف طبايع انسان وقوف و بر عيار اختلاف انسان اطلاع پيدا كند محكى عيار آدميرا مانند شراب نيست
خوش بود گر محك تجربه آيد بميان * تا سيهروى شود هركه در او غش باشد
چه بعضى باشد كه شراب بادب خورند و اصلا حركات نامناسب از ايشان در وجود نيايد و جز لطايف و ظرايف از لبشان نشنوند و بعضى باشند كه چون شراب خورند تفاوتى در اقوال و افعال ايشان بديد آيد تا آنگاهيكه عقل از پاى خويشتندارى بنشيند و بعضى چون شراب در ايشان اثر كند در دستزدن و پاى كوفتن آيند و بعضى چون مست شوند بشمشير سخن گويند و تا عربده نكنند نيارامند و برخيرا چون اثر شراب بدماغ رسد در گريه افتند و از فراق دوستان ياد آورند و قطرات حسرات بر رخسار بارند و زمرهاى باشند كه خنده بر ايشان افتد و از هرچه كه مىبينند و ميشنوند ميخندند و بعضى در حال مستى مردم را مراعات كنند و دلدارى واجب بينند و دست و پاى ايشان بوسه دهند و اين افعال و اقوال از اختلاف طبايع است
حكايت : عمرو بن حافظ گويد روزى اولاد عبد الملك هاشمى مجلسى ترتيب داده مرا به خدمت خود طلبيدند
چون بوثاق حاضر شدم مجلسى ديدم آراسته و حريفان مهذب و اسباب مهيا و شرابهاى مروق و مطربان