تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 593

مساهمون:

ص٥٩٣
عرب بود و حاجب بندهء زرخريد است

حكايت : در كتب حكماى هند مسطور است كه شخصى جوهرى گرانبها داشت

كه آن را در حقهء نهاده نزد پادشاه ميبرد و هرلحظه در آن نظر كرده در محافظت آن طريق حزم رعايت ميفرمود اتفاقا چهار نفر بوى همراه گشتند روزى يكى از رفقاى اربعه فرصت يافته حقه را دزديد و هرچند اضطراب كرد بازنداد .
گر تضرع كنى وگر فرياد * دزد زر بازپس نخواهد داد
بيچاره متحير شده با ايشان بشهرى آمد كه دار الملك راى بود آنگاه نزد راى رفته صفت جوهر كرد و گفت جوهرى چنين بجهة پادشاه آورده بودم چهار نفر با من همراه شدند و آنگوهر قيمتى را دزديدند راى آنجماعت را طلبيده هرچند شيوه تهديد و وعيد مسلوك داشت اقرار ننمودند تا بحبس ايشان حكم كرده بهيچوجه معلوم نتوانست نمود كه خيانت از كدام صادر شده در كار ايشان متحير گشته دختر راى كه عاقله زمانه بود با پدر گفت اگر پادشاه ميخواهد كه صورت قضيه معلوم نمايد ايشان را نزد من فرستد تا آنگوهر را از روى حكمت ظاهر سازم راى فرمود تا آن چهار نفر را به خدمت دختر بردند دختر راى بند از پاى ايشان برداشته گفت شما مردم جهانديده‌ايد و بتجارب روزگار مهذب گرديده و ملوك را از صحبت امثال شما گزير نيست بايد كه همواره بمجلس ما تردد كنيد و از احوال ايندير ششدر هرچه به نظر شما رسيده است و خالى از غرابتى نيست بيان فرمائيد و ايشان هرروز به خدمت دختر آمدوشد مينمودند تا در خدمت او گستاخ شدند روزى دختر راى با ايشان گفت مدتيست كه مسئلهء بر من مشكل گشته و مشكلى در خاطر من گره شده و هيچكس آن را نگشوده چون شما عاقل و كامليد در كشف آن نظرى كنيد گفتند از هرچه ملكه سؤال نمايد هريك بر وفق دانش خود جوابى گوئيم ملكه بر زبان آورد كه در كتب متقدمين خوانده‌ام كه در سرانديب پادشاهى بود و دخترى داشت كه شكنج سلسلهء زلف خم اندر خمش زنجير سودا بر پاى شهريان نهاده بود و دام طرهء پرشكنش ابواب بلا بر روى تاجداران گشاده .
زلفش هزار دل بيكى تار مو ببست * راه هزار چاره‌گر از چار سو ببست
و پادشاه ايندختر را بغايت دوست ميداشت روزى دختر با كنيزكان در باغچه حرم ميگرديد نظرش بر گلى افتاد كه بتازگى شكفته بود دلش بدان ميل نمود پسر
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 593 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )