نويسد كه چون نزد ايشان برى در حق تو انعامى نمايند و فى الحال در باب رعايت من مثال بعاملى نوشته بامير داد تا مهر كرد و بدست من داد و من آنمثال را گرفتم چون بيرون آمدم در بستان سراى عباس كه از گلستان ارم نشان ميداد رفتم ناگاه بادى وزيده دستار مرا در ربود من در پى دستار روانشدم در اين اثنا يكى از قفاى من درآمده سيلى بر پس سر من زد تا بر عقب نگريستم كه بنگرم كه كيست دو سه سيلى مستحكم فروكوفت چون نگاه كردم عباس بن عمرو بود حيران شدم و خدمت كردم گفت بچه مهم رنجه شدهاى گفتم از ديوان امر بفلان عامل عنايت نامه استدهام تا مرا رعايتى كند گفت دوات و قلم بيار تا سه سيلى بر وى برات كنم و يقين است كه او سيلى از تو نخواهد خورد بلكه آنها را ببهاى تمام از تو خواهد خريد زينهار كه باندك چيزى راضى نگردى دوات و قلم پيش بردم رقعهء به آن عامل نوشت مضمون آنكه بيموجبى سه سيلى باينمرد زدهام آن سه سيلى به تو حواله كردهام تا عوض بر تو زند ؛ آنگاه گفت مرا معذور دار كه تصور كردم كه تو فلان نديمى راوى گويد آنرقعه را گرفته نزد نزد عامل رفتم اول نامهء عنايت به او دادم التفات بدان نكرد و در آن نظر افكنده گفت كه جمعى از اين گدايان مبرم زحمت بزرگان ميدهند و از ايشان مكتوبات التماس مينمايند و ايشان بجهة دفع ابرام اينطايفه حرفى چند مينويسند آن روز بازگشتم و چند روز متعاقب بمجلس او تردد آغاز نهادم التفاتى نكرد و از بسكه ابرام نمودم حاجب را فرمود كه ديگر مرا نزد او راه نگذارد و من بخرج اليوم درمانده و مضطرب گشتم در اين اثنا روزى بجهة مهمى بارعام داد و من فرصت جسته خود را بمجلس او انداختم چون نظرش در من افتاد چين در جبين افكنده :
گر گدا پيشرو لشكر اسلام بود * كافر از بيم توقع برود تا در چين
و با حاجب خود گفت نگفتم كه ديگر اينمرد را پيش من مگذار من گفتم امروز بار عام است و من حكمى دربارهء تو آوردهام آن را مطالعه كرد و سر به زير انداخته متفكر گشت دبير خود را طلبيده سخنى در گوش او گفت دبير نزد من آمده گفت اين سيلىها به چند ميفروشى گفتم بهزار مثقال طلا و او از صد دينار گرفته بپانصد دينار رسانيد بهزار منت راضى شدم و گفتم بدانشرط كه زر در همين مجلس تسليم نمايند و پنجاه دينار برسم علوفه بنويسد و تشريفى به آن ضم كنيد هم در آن مجلس زر حاضر كرده به من