تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 586

مساهمون:

ص٥٨٦
وفات يافت از وى منقولست كه نوبتى در بغداد ميان من و وزير خليفه نقار غبارى ارتفاع يافت و من سه روز آتش را بستم چنان كه بهيچوجه افروخته نگشت دود از نهاد خلايق برخاسته غوغاى عام برآمد خليفه مرا طلبيده التماس نمود كه آتش را بگشاى گفتم طريق گشودن آتش منحصر در آنست كه وزير بوسه بر كون سگ مرده زند و الا بهيچوجه آتش افروخته نخواهد شد و چون دانستند كه به غير از اين چارهء نيست وزير بوسه بر كون سگ زده آتش در ريش وى افتاد

حكايت : آورده‌اند كه در زمان ماضى شهر سمرقند را پادشاهى بود بغايت عاقل و عادل

و ثابت رأى و صائب تدبير و او را وزيرى بود در كمال كفايت و درايت زبدهء دوران و عمدهء ملوك جهان روزى پادشاه حاجبى را فرمود كه برو و وزير را بگوى بنشيند و در مهم فلان عامل نظرى كند حاجب همين قدر شنيد كه وزير را بگوى بنشيند همين سخن را بوزير رسانيد كه پادشاه ميفرمايد وزير بنشيند وزير متحير گشته دوات از پيش برداشته بگوشهء رفت و بنشست بعد از لحظه پادشاه باحضار وزير فرمان داد امرا گفتند وزير نشسته است و دست از مهم كوتاه كرده پرسيد بچه سبب گفتند حاجب چنين فرمان رسانيده پادشاه گفت من گفتم وزير بنشيند و مهم فلان عامل را صورت دهد اما چون حاجب از بارگاه فرمان عزل بوزير رسانيده او دست از مهم كشيده اگر ديگرباره او را در ميان كار آوريم سلاطين مهمات ما را بعدم استقامت مزاج و تزلزل رأى منسوب دارند

حكايت : آورده‌اند كه روزى سلطان ابراهيم غزنوى در ميدان غزنين ميرفت

حمالى را ديد سنگى گران بر سر نهاده بود و بجهة عمارتى ميبرد و رنج بسيار ميديد چون سلطان آثار مشقت در بشرهء حمال مشاهده نمود فرمود كه اين سنك را بگذار حمال آنسنگ را در ميان ميدان گذاشت و سنگ هم در آنموضع بماند روزى طايفه‌اى از خواص عرض كردند كه آنسنك در ميان ميدان افتاده است و اسبان چون به آنجا ميرسند بدچشمى ميكنند اگر پادشاه فرمان دهد آن حجر را از آنموضع بردارند سلطان فرمانداد كه چون فرموده‌ام بگذار اگر گوئيم بردار مردم آن سخن را بر تردد عزم ما حمل نمايند و آن سنك همچنان در ميان ميدان غزنين بود و بجهة تعظيم سلطان ابراهيم هيچ يك از اولاد او برفع آن حكم نكرد .