بر زبان آورد كه چنين ميشنوم كه طبقات حشم تنگدستى و بىبرگى مىكشند و وقت اطلاق مواجب ايشان نزديك رسيده است و شك نيستكه نظام ملك و انتظام دولت وجود لشكر است امير المؤمنين بفرمايد تا فردا بروات مواجب ايشانرا بنويسند و آنطايفه را خوشدل گردانند هرون گفت تو فردا در ديوان بنشين و اين مهم را كفايت كن ديگر چه حاجت دارى مأمون گفت اى امير رعاياى اين نواحى گرانبار و عيالبارند و الحمد للّه كه خزانهء عامره توفيرى تمام دارد اگر امير خراج يك ساله عراق را ببخشد رعيت بدعاى دولت او مشغول گردند و ثواب دو جهانى حاصل گردد هرون گفت اين نيز مقبولست مأمون خدمت كرده بيرون آمد هرون با زبيده گفت اوضاع امين را ملاحظه نمودى و اطوار مأمون را ديدى و حاجات امين را شنيدى و ملتمسات مأمونرا مشاهده كردى مأمون سه التماس كرده بيك التماس چندين كس از معارف و مشاهير و شجاعان و ابطال عرب كه بشفاعت او از بند آزاد شدند جمله داغ عبوديت او بر جبين نهاده حلقهء بندگى او در گوش كشيدند و چون حشم بشنوند كه بروات ايشان بسعى مامون صدور يافته دلوجان وقف ولاى او سازند و رعيت چون اطلاع يابند كه بواسطهء التماس او ايشانرا فراغت حاصل شده است بدعاى او زبان بگشايند
حكايت : آوردهاند كه جعفر بن سليمان هاشمى كه امير مصر بود و بغايت كريم و نيكو اخلاق بود
نوبتى عقدى مرواريد كه قيمة آن صد هزار دينار بود از سر كار او كم شد جعفر جد و اجتهاد تمام بجا آورده تفحص بسيار كرد تا دزد را پيدا كند ميسر نشد بعد از مدتى يكدانهء او را در دست شخصى گرفته نزد وى بردند جعفر فرمود كه باقى را طلب كنند چون بخوشى اقرار نمينمود ملازمان جعفر او را در شكنجه و تعذيب كشيدند بعد از آنكه عضايش از ضرب شكنجه مجروح شده بود اقرار كرد كه باقيرا من دارم او را بآنحالت نزد جعفر بردند چون دزد را بآنحالت ديد بر وى ترحم نموده گفت اين شخص نوبتى به خدمت من رسيده خدمتى كرد من آن عقد را به او بخشيدم و از خاطرم فراموش شده بود او را بگذاريد تا برود
حكايت : در فرج بعد الشدة مسطور است كه جوانى از معارف ديار ربيعه با دبير عباس بن عمرو غنوى دوستى داشت
قضا را دولت اينجوان بشام نكبت مبدل شده از راحت بمحنت و از ثروت بحاجت افتاد روزى دبير عباس با او گفت احوال ترا بر رأى امير عرضه ميدارم شايد كه در حق تو شفقتى فرمايد و بعمال خويش سفارش نامهها