مطاوعت نموده پيش پدر آمده خدمت كرد رشيد او را بمزيد عنايت و شفقت نواخته گفت ايمحمد حاجتيكه دارى بخواه تا روا كنم امين گفت در فلان موضع باغيست در غايت نزاهت و قصرى رفيع البنيان در ميان آن واقعست امير المؤمنين آن را به من دهد رشيد گفت آن را به تو بخشيدم ديگر چه حاجت دارى امين بر زبان آورد كه فلان اسب كه در طويلهء امير است ميخواهم هارون آن را نيز بوى داد گفت ديگر چه ميخواهى گفت كنيزكى بجهة امير المؤمنين بده هزار دينار خريدهاند آن را نيز ميخواهم هارون آن را نيز بوى داده محمد بوثاق خود بازگرديده رشيد در حال خادم را فرستاده كه نزد مأمون رو و او را بهرحالتيكه بينى نزد من آور و تفحص نماى كه چه مىكند و چه ميگويد و نزد او كيست خادم به خدمت مأمون رفته او را ديد سلاح پوشيده و بر كرسى نشسته و جمعى از غلامان و خواص خود را جمع آورده و رحلى پيش خود نهاده و كتابى بر بالاى آن نهاده مطالعه مينمود و فرمان رشيد بوى رسانيد مامون به خدمت پدر شتافته رشيد از او سؤال كرد كه چرا سلاح پوشيدهء و اين خيل بجهة چه جمع آوردهاى نه حربى در پيش است و نه عزيمت غزائى در خاطر مامون بعداز زمين بوس و خدمت جواب داده گفت شك نيست كه خصمان امير المؤمنين بسيارند و همواره مترصد فرصت ميباشند و در وقتى كه ايشان فرصت توانند يافت شب است چه همهكس بخواب استراحت اشتغال دارند و فرزندان امير المؤمنين از ديگران به خدمت او به احتياط نمودن اولى و احقاند بنده بجهة همين مستعد و مهيا ميباشم كه اگر عياذا باللّه امرى حادث شود على الفور بدفع آن پردازم پيش از آنكه فتنه قوى گردد و تدارك آن مشكل شود رخسارهء هرون برافروخته گفت طريق اينست كه تو مسلوك ميدارى اكنون بگوى كه آنچه كتاب بود كه مطالعه ميكردى گفت سير الملوك پيوسته پيش نظر دارم و واقعات ايشانرا مطالعه مينمايم تا بسير سنيه ايشان اقتدا نمايم از اينجهة رشيد گفت اگر حاجتى دارى بخواه كه رواست مامون گفت سايهء حشمت امير بر سر بندگان مخلد باد محبوسان بسيار شدهاند و از نگاه داشتن ايشان فائدهء متصور نيست امير فرماندهد تا در مهمات ايشان نظرى فرمايند هركرا قصاص بايد كرد يا حد بايد زد حد الهى بر ايشان جارى سازند و باقى را آزاد گردانند تا بدعاى دولت روزافزون قيام نمايند رشيد گفت فردا چنين كنم كه تو ميگوئى حاجتى ديگر اگر دارى بخواه مامون
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 581
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص٥٨١