تسليم نمودند و من بيرون آمده روى ببغداد نهادم و به دو سه سيلى آن صاحب دولت شدم و از سيلى روزگار خلاص گشتم و ديگر روى درويشى نديدم .
ز شاخ بادرم آيد كف چنار برون * گر از مهب كف او وزد نسيم شمال
ترازوئى كه در او باربر او سنجند * سپهر كفه او زيبد و زمين مثقال
فصل هشتم از جزو پنجم در بيان ثبات نيت و استقامت عزيمت
امام سكاكى از فضلاى روزگار و علماى عاليمقدار است و علوم غريبه نيز ميدانسته گويند در اوايل حال بآهنگرى مشغول بود روزى صندوقچهء ساخته قفلى بر آن ترتيب داد و كليدى بر آن مرتب گردانيد و مجموع صندوقچه و كليد و قفل به وزن يكقيراط آهن بود و آن را بتحفه نزد پادشاه برده پادشاه و امرا او را تحسينى كردند در اين اثنا فاضلى بمجلس سلطان درآمده پادشاه بجهة تعظيم او برخاست و در پيش او به دو زانو نشست سكاكى پرسيد كه اين شخص چكاره است گفتند يكى از علماست گفت من چرا بتعليم علم مشغول نگردم تا مرا عزت دارند بدين مثابه و از حضيض مذلت باوج عزت و سعادت انتقال نمايم و همان لحظه از مجلس بيرون آمده بمدرسه رفت و در آنوقت سى سال از عمر وى گذشته بود مدرس با او خطاب كرد كه شايد خاطر تو بتعليم علم مسامحت ننمايد اول ترا امتحان كنم و اينمسئله كه از مسائل اجتهاديه شافعيست به او تعليم نمود كه « قال الشيخ جلد الكلب يطهر بالدباغة » سبكاكى هزار نوبت اينمسئله را تكرار كرده چون روز ديگر بحوزهء درس حاضر شد مدرس با او گفت كه درس گذشته را بيان نماى سكاكى بر زبان آورد كه « قال الكلب جلد الشيخ يطهر بالدباغة » مردم آغاز خنده نمودند استاد ايشانرا منع كرده كلمه ديگر او را تعليم نموده سكاكى ده سال رنج بسيار برد و كارى نتوانست ساخت لاجرم دلتنك شده روى بصحرا و كوه نهاد ، روزى در كوهها ميگشت بموضعى رسيد كه قطرات آب از بالا ميچكيد سوراخى در دل حجر كرده بود سكاكى آنحال را ملاحظه نموده با خود گفت آخر دل تو از سنگ سختتر نخواهد بود همان لحظه مراجعت نموده بعزمى ثابت و نيتى راسخ به تحصيل اشتغال نمود لاجرم خداوند جل ذكره ابواب علوم بر روى او مفتوح ساخته و از امثال و اقران گوى مسابقت درربود گويند مدت سى سال تحصيل