ابن عبد الملك مروان ياقوتى از اين بهتر دارد منصور ربيع حاجب را طلبيده گفت فردا چونخلايق به مسجد الحرام آيند مجموع ابواب مسجد را محكم كن و يكباب را مفتوح گذار و هركه از ايندر بيرون آيد تفحص حال او كن و چونمحمد ابن هشام را بهبينى او را نزد من آور ، ربيع روز ديگر درهاى مسجد الحرام بسته بتفحص مشغولشد و محمد بن هشام دانستكه غرض از آنكار اخذ ياقوت اوست حيرت و دهشت بر وى مستولى شده راه خلاص و مناص بر او مسدود ماند محمد بن زيد بن على بن حسين در جوار او نشسته بود او را نميشناخت چون تحير ويرا مشاهده نمود گفت ايشيخ ترا بغايت مضطرب مىبينم حالت چيست اگر انديشه خود را بيان كنى در مخلص تو سعى نمايم گفت محمد بن هشام بن عبد الملكم تو نيز نسب خود بيان نماى چونمحمد اظهار نسب خويشتن نمود محمد بن هشام مضطربتر شد زيرا كه هشام زيد بن على را شهيد كرده بود محمد بن زيد چون آثار وهم و ترس در بشرهء او مشاهده فرمود گفت مترس كه تو قاتل زيد نيستى و بقتل تو و امثال تو خون او خواسته نگردد و من ترا از اينورطه خلاص دهم ابن هشام گريان شده دست و پاى ويرا بوسه داد و محمد بن زيد ردا گردن او كرده ميكشيد و گوشهء از رداى محمد بر سر او افتاده رويش را پوشيده ساخته بود و چون نزد ربيع حاجب رسيد گفت ايربيع اينشخص مبلغى زر از من گرفته شترى به من فروخت و باز شتر را برداشته گريخت و اكنون او را گرفته دو كس همراه من كن تا حق مرا از او بستانند ربيع دو نفر همراه محمد بن زيد كرد و چون محمد بن زيد پسر هشام را از مسجد الحرام بيرون برده بگوشهء رسانيد با او گفت اى خبيث حق مرا بده وى گفت حق تو حاضر است و اينك مىدهم محمد بن زيد با ملازمان ربيع خطاب كرد كه اكنون شما بسلامت رويد كه او اعتراف نمود و محمد بن هشام دست و پاى او را بوسه داده گفت « اللّه اعلم حيث يجعل رسالته » كرم و مروت و جوانمردى و فتوت نتيجه خاندان نبوتست اكنون چون جوهر جان من بسبب سعى جميل تو در حقه جان باقى ماند اين ياقوت را از من قبول كن گفت جدم گفت ما هرگز بر جوانمردى مزد نگيريم آنگاه محمد بن زيد اقارب خود را گفت شما را به خدا سوگند مىدهم كه مزاحم اين شخص نشويد و او را نيز از آنمال بهره داد
حكايت : شخصى از امير المؤمنين عليه السّلام التماس نمود كه شمهء از خلق كريم حضرت مصطفى صلى اللّه عليه بيان فرمايد
امير المؤمنين فرمود كه نعمتهاى خداوند را كه در دنيا بعباد خود ارزانى فرموده