بدين مصاهرت رضا دهم و شخصى را بطلب رجا فرستاده رجا نزد رئيس رفته تحيتى شايسته گفت و بزانوى ادب نشست چون رئيس آثار وفور فضايل از بشرهء او لايح ديد با خود گفت كاشكى نسب او مرا معلوم شدى تا بر مصاهرت او جازم گشتمى پس از او پرسيد كه ايجوان مرا از نام و نسب خود خبر ده رجا جواب داد كه بزرگان گفته - اند كه در غربت از آثار نسب خود احتراز بايد كرد چه حال ار دو چيز بيرون نيست يا آنست كه مرد بزيور فضل و دانش آراسته است و در اين صورت فرزند علم است و او را بذكر آباءواجداد حاجت نيست يا آنكه آلوده صمت جهل و نادانيست و بر اين تقدير همان بهتر كه آباءواجداد خود را بلوث عار نسب خويش ملوث نگرداند :
هرگز بهيچكس مكن اى دوست افتخار * خاصه بمردگان كه در اين هست خردهء
هر زندهاى كه فخر وى از مردهاى بود * آن مرده زندهاى بود آن زنده مردهء
رئيس مبالغه بسيار كرده رجا نام و نسب خود را بيان نمود و چون رئيس بصره نام مالك بن مره شنيده بود برخاست و او را در كنار گرفته تشريفى فاخر در او پوشانيد و دختر را عقد كرده برجا داد و او را صاحب اختيار ملك و مال خويش ساخت
حكايت : آوردهاند كه چون محمد بن زيد علوى بر طبرستان و جرجان استيلا يافت
هرسال بوقت خراج اموال خزانه بر بنو هاشم و قريش قسمت مينمود و آنچه زياده ميآمد بر انصار و فقها و قرا و طبقات مردم بالسويت قسمت مينمود سالى بنفس خود به آن تقسيم پرداخته اول نصيب بنو هاشم را قرار نموده آنگاه حصه بنو عبد مناف را جدا كرد بعد از آن ساير قريش را قسمتى معين ساخت مردى برخاسته گفت اى سادات مرا نيز از اينمال بهرهء رسد از او پرسيدند كه تو از كدام بطنى مرد خاموش شد گفتند از اولاد يزيد پليد نباشى گفت آرى گفتند اى ابله با چنين نسبى كه دارى آمدهء از آل على حصه طمع ميكنى طايفهء خواستند كه او را برنجانند و شمشيرها به او بيازمايند محمد بن زيد ايشانرا مانع آمده فرمود از قتل امثال اين جماعت كين حسين خواسته نشود و او را در اين گناهى نيست كه خداوند جل ذكره او را از اولاد يزيد پليد آفريد و من از پدرم شنيدم كه از پدرش روايت كرد كه او گفت در سالى كه ابو جعفر منصور به مكه آمده حج گذارد ، شخصى ياقوتى گرانمايه نزد وى برد منصور گفت گمان ندارم كه مثل اين گوهر كسى داشته باشد يكى از غمازان گفت محمد بن هشام