تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 576

مساهمون:

ص٥٧٦
نوبتى پيرى نزد امير المؤمنين على عليه السّلام آمده گفت يا امير المؤمنين پير و شكسته شده‌ام و هيچ راحتى از ابتداى جوانى تاكنون به من نرسيد .
از ابتداى نشوونما تا به اين زمان * سوگند ميخورم كه دمى خوش نبوده‌ام
مرا نصيحتى فرماى كه باعث رفعت درجه من گردد در عقبى و سبب عزت من باشد در دنيا امام المتقين فرمود ايشيخ اگر يادگيرنده‌اى دو چيز ياد گير خداوند جل ذكره را و مرگ را و اگر فراموشكارى دو چيز فراموش كن احسانيكه نسبت بمردم كرده باشى تا منت ننهى و بديكه مردم با تو كرده باشند تا كينه‌ور نگردى .
بخلق نيكى اگر ميكنى فرامش كن * كه ذكر آنچه كنى منت و ريا گردد بديكه با تو كنند آن بدى ز ياد ببر * كه كينه‌ور چو شود مرد بىبها گردد

حكايت : از عايشه منقولست كه نوبتى حضرت رسالت يتيمى را برداشته تعهد ميفرمود

و بعداز مدتى آن يتيم وفات يافت آنسرور بر فوت او غمناك و دلتنگ گرديده من گفتم يا رسول اللّه اگر فرمائى يتيمى ديگر پيدا كنم تا بجاى او بتعهدش پردازى فرمود اين بغايت بدخو بود و من بر خوى او صبر ميكردم و بدان سبب مرا ثواب جزيل حاصل ميشد شايد ديگرى چنين نباشد

حكايت : عمرو بن سعيد روايت كرد كه روزى در خدمت مأمون ايستاده بودم

و او قباى خز مىپوشيد و چرك در شكستهاى آنجامه ظاهر گشته من و احمد بن يوسف اينحالت را مشاهده نموده درهم نگريستيم و از آنحالت تعجب كرديم مأمون بفراست بر مكنون ضمير ما اطلاع يافته گفت زينت خلافت و سلطنت بجامه زيبا و لباس ديبا نيست بل بخلق كريم و بذل عميم است و الا هيچكس بر ترتيب لباس نفيس از ما قادرتر نيست

حكايت : چون مأمون از مرو ببغداد آمد از احوال خلايق تفحص بليغ مينمود

بمرتبهء كه اگر دو شخص با يكديگر سخن ميگفتند همان لحظه به او خبر ميرسيد كه فلان و فلان چنين و چنين گفته‌اند . گفته‌اند كه يكى از تجار بغداد گويد در مسجد با جمعى نشسته بودم و از هر نوع سخنان ميگذشت آسيابانى در آن ميان بود گفت امروز خليفه فلانرا ادب كرد و فلانرا انعام داد بعداز لحظه كس از خدام خليفه آمده آنمرد را نزد خليفه برد مأمون از او سئوال نمود كه تو امروز در مسجد چنين نگفتى طحان گفت بلى خليفه بر زبان آورد كه تو چكارهء گفت طحانم مأمون گفت مناسب تو آنست كه از جو و گندم و آسيا سخن گوئى ترا بر امور ملكى چكار بايد كه من بعد در امرى