كه نسبت به تو نداشته باشد شروع نكنى و سخنى نگوئى كه ملايم طور تو نباشد
حكايت : آوردهاند كه چون مزاج مأمون بر مالك بن سعد متغير شد اموال او را عرضهء تاراج گردانيد
و ضياع او را در معرض ضياع آورده مالك پسرى داشت عاقل و دورانديش موسوم برجا ترسيد كه او را بواسطهء طلب وجه مصادره ايذا كنند و چيزى كه بر آن قادر نباشد ازو خواهند لاجرم از بغداد بيراحله و زاد بيرون آمده متوجه بصره شد و چون ببصره رسيد با خود گفت بارى ندارم كه بكاروانسرا نزول نمايم و كسى را نميشناسم كه به منزل او فرود آيم متحير فرومانده لحظهء در بازارها تردد مينمود در اين اثنا بر در دكانى نشسته بر هرطرف مينگريست ناگاه اعرابى نزد وى آمد گفت ايجوانمرد آثار كرم در بشرهء تو مشاهده مينمايم هيچ توانى كه خود را از آن زمره گردانى كه خداوند جل ذكره در شأن ايشان مدح
« وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ »
نموده رجاء بن مالك غرقه درياى فنا شده با خود از حيا انديشيد كاردى قيمتى كه همراه داشت بعرب داد شخصى با او گفت بايستى كه اينكارد را بفروشى و از قيمت آن بجهة خود جامهء بخرى كه لباس تو چركنست رجا گفت عرض عزيز را از لوث عار تازه داشتن و پاكيزه ساختن بهتر از آنست كه ظاهر بدن به لباس پاك آراستن چون ساعتى برآمد پيرمردى به آنجا رسيده خرش در وحل افتاده و هيچكس بمعاونت او اقبال نمينمود رجا از دكان فرود آمده پير را مدد كرد تا آن خر را از وحل بيرون آورد اتفاقا دختر كلانتر بصره در منظرى نشسته بود و حركات و سكنات رجا را مشاهده مينمود و ايندختر بغايت عاقله بود و رئيس را نسبت به او محبتى مفرط بود هميشه با وى مىگفت شوهر تو به اختيار تست هركرا پسنده كنى ترا بوى دهم و اكابر و معارف هرچند او را خطبه نمودند راضى نشد و چون نظرش بر رجا افتاد دلش بسته او شد دايه را طلب نموده گفت كه پدر مرا مختار ساخته كه بهركه خواهم شوهر كنم اكنون من آنجوانرا كه بر آندكان نشسته است اختيار نمودم گفت اكثر اكابر ترا خطبه كرده و تو به آن رضا ندادى و اكنون اين پسر را گزيدهاى كه جامهاى كهنه پوشيده و تنها در گوشهء نشسته اين چه اختيار است دختر گفت نظر ما بر مكارم اخلاق و محاسن اطوار است نه بر مال فانى و جاه عاريتى دايه از نزد دختر رفته سخن او را به كلانتر عرضكرد رئيس گفت دختر من بيموجبى اين اختيار نكرده من اين جوان را طلبيده از او استفسار حالش نمايم اگر از خاندان بزرگ باشد