و عاقبت كار معلوم نيست و من مبلغى بجهة اولاد خود مهيا ساختهام آن را به تو مىسپارم اگر از اين سفر بسلامت بازآيم حقوق تو بگذارم و الا عشر اينمال كه نزد تو ميسپارم بجهة خود بردار و باقى را به اولاد من ده و ليكن وقتى كه آثار احتياج بر صفحه احوال ايشان مشاهده كنى و بعد از اين سخنان ده هزار مثقال طلا حاضر ساخته به دو سپرده امير بغزا رفت كشتى حياتش بغرقاب فنا افتاد پدر خاين با پسر امين گفت امير شهادت يافته و اكنون اين اموال را طالبى معين نيست و دست تنگى ما از حد اعتدال گذشت اگر بگذارى تا از اين زر قدرى تصرف نمائيم و چون خداوند تعالى ما را مكنتى دهد باز بجانهيم چه زيان داشته باشد پسر جوابداد كه اى پدر مهم تو از خيانت اموال امانت بدين درجه رسيده و اللّه كه اگر اعضاى مرا بمقراض ريزهريزه گردانند در امانت خيانت روا ندارم و چون مدتى برآمد و حال اولاد آن امير بپريشانى انجاميد اولاد او نزد اين جوان آمده كه عرضه داشتى از زبان ما بعبد الملك نويس بمضمون آنكه پدر ما را در روم كشتند و احوال ما در غايت پريشانيست اگر خليفه از بيت المال ما را رعايت فرمايد از كرم خليفه بديع نباشد چون امين بموجب التماس ايشان عمل نمود و رقعه بعبد الملك رسيد گفت هركه كشته شود نصيب او از بيت المال منقطع گردد و ايشان مأيوس بازگشتند جوان يأس و حرمان ايشان ملاحظه نموده گفت پدر شما مبلغى برسم امانت نزد من گذاشته بود كه هرگاه احتياج شما بر من ظاهر شود تسليم شما نمايم و عشر آنوجه را به من بخشيده است اگر بموجب وصيت عمل كنيد فبها المطلوب و الا با شما در آن باب مضايقه نميكنم ايشان گفتند هرچه او وصيت نموده ما مضاعف ميسازيم جوان به منزل شتافته و آنزرها را نزد اولاد امير آورد و ايشان دو هزار دينار به او دادند و باقى را نزد خود حصه كردند و بعد از روزى چند عبد الملك از حال اولاد آن سرهنگ پرسيده ايشانرا طلب نمود و از حالشان سؤال كرد آنطايفه صورت قضيه را نقل كردند و از امانت پدر اعلام دادند عبد الملك متعجب شده گفت آنجوان امين را نزد من آريد تا او را بهبينم چون او را حاضر كردند عبد الملك گفت خزينهدارى خود را به تو دادم زيرا كه من هيچكس را نميدانم كه مانند تو شرايط امانت بجا تواند آورد و اين از نوادر است كه شخصى مبلغى خطير پيش كسى بامانت گذارد و ديگرى بر آن علم نداشته باشد و صاحب او كشته گردد و مدتى بر اين بگذرد و او در اين امانت خيانت
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 574
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص٥٧٤