دينار امير يوسف گفت من مردى كافى معتمد دارم و مسلمه را نزد متوكل برده متوكل تصرف آن اقطاعات را براى ورويت مسلمه مفوض داشت و او را در آنباب امتحان نموده چون كمال راستى و ديانت او ظاهر شد از جزويات و كليات مملكت در قبضهء اقتدار مسلمه نهاد و كار مسلمه درجهء عالى يافت روزى متوكل از خانهء يكى از زنان خود بخانهء ديگرى ميرفت مسلمه را ديد كه پياده تردد ميكرد او را طلبيده گفت هرروز ترا بجمع حرمها تردد بايد كردن و مصالح همه را منتظم بايد گردانيد و از قصرى بقصرى مسافت بعيد است و از اين تردد ترا كلفتى تمام خواهد رسيد پس فرمود كه نوبتى خاصه را به او دادند و غرض از ايراد اينحكايت آنكه امانت و ديانت باعث غنا و ثروت است
حكايت : خالد ربيعى گويد نوبتى به مسجد رفته نماز گذاردم
و كيسهء زر داشتم كه هزار دينار در آنجا بود وقت بيرون آمدن فراموش كردم اما چون به خانه رسيدم بخاطرم رسيد گفتم مسجد محل غريبان و جاى بىبرگانست و يقين است كه تا اينزمان كيسه برجاى نمانده است پس مراجعت من چه فايده دارد بعد از يكسال كه پريشانى حال و قلت منال من بدرجهء كمال رسيد شبى بآنمسجد رفتم و چند ركعت نماز بگذاردم و سر به سجده نهادم گفتم الهى مال مرا به من ده كه از خانه تو بدر نبردم و پير زنى در پس ستونى نماز ميگذارد گفت ايمرد صفت زر خود بگوى گفتم كيسه سفيد بود و در آنجا از درم سى هزار عدد بود پيرزن گفت زر تو نزد منست و يكسالست كه آن را محافظت مينمايم و همان لحظه كيسه درم آورده پيش من نهاد
حكايت : در زمان حكومت عبد الملك مروان در دمشق تاجرى بود
كه باموال مردم معامله ميكرد و سودا - گران از اطراف ولايت امتعه و اقمشه پيش او ميآوردند و بامانت نزد او ميگذاشتند تا هر وقتى كه خريدار پيدا شود جهة ايشان بفروشد اتفاقا نوبتى خيانتى از او در وجود آمده تجاران را بر او اعتماد نمانده ديگر كسى چيزى به او نداد كه بفروشد لاجرم مهم وى روى در تراجع نهاد و بمبلغى كثير قرضدار شده بىاعتبار گرديد و اين مرد پسرى داشتكه در فهم و فراست بىنظير بود چون پسر ديد كه كار پدرش بواسطهء تصرف در اموال مسلمانان از روى خيانت پريشان گشت طريق زهد و تقوى پيش گرفت و در جوار ايشان اميرى از امراى عبد الملك توطن داشت سالى عبد الملك آن امير را بغزاى روم ميفرستاد امير آن پسر را طلبيده گفت خليفه مرا بغزاى نصارى ميفرستد