پوش گشته بود .
دشت پر فولاد و گوران مانده محروم از چرا * كوه پركافور و كبكان گشته خاموش از صفير
عقدهاى گلستان درهم شكسته فصل دى * سازهاى بلبلان درهم شكسته از ضمير
ناوك اسفنديار انداخته باد شمال * ورقهء رستم بر وى اندر كشيده آبگير
اتفاقا متقاضى وضع حملى حلقه بر در زد و عيال آن بيچاره را درد زادن گرفت با شوهر گفت برخيز و تدبير چراغى كن و بجهة من قدرى روغن و شكر مهيا ساز تاجر مفلس گويد در آن نيمشب بدر دكان بقالى رفتم و در آنوقت دانگى و نيم نقره داشتم زارى و تضرع بسيار نمودم تا در گشود و قدرى روغن و شكر به من داده در آنراه وحلى عظيم بود و من بملاحظه تمام قدم برميداشتم ناگاه پايم بسنگى برآمد و بيفتادم و كاسه شكسته و روغن ريخته چراغ بمرد و جامهام گلآلود شد فرياد از نهاد من برآمد بآواز بلند بگريستم و بر خود نوحه كردم مردى در غرفه نشسته بود حال مرا مشاهده مينمود آواز داد كه اى شيخ ترا چه رسيده كه در اين نيم شب فرياد ميكنى و خلايق را بخواب نميگذارى صورت حال بيان كردم گفت اينهمه اضطراب تو براى دانگى و نيم نقره ميكنى گفتم اى خواجه افسوس مكن كه نوبتى من نيز جمعيتى و ثروتى داشتم در فلان محل هميانى از من گمشد كه در آنجا سه هزار دينار بود و جوهرى كه بسى هزار دينار ميارزيد من قطعا جزع نكردم اما در اين ساعت كه در خزينه سينه جز نقد آرزو نمانده بر فوت اين محقر اينهمه زارى مينمايم آنمرد گفت وصف هميان كن گفتم ايخواجه از سر استهزاى من درگذر و بيچارگانرا تمسخر و ايذا مكن كه گفتهاند :
تو چون شيرى غريبانرا ميفكن * غريبانرا سكان باشند دشمن
خواجه گفت معاذ اللّه كه من به تو استهزا كنم راست بگو كه در كدام تاريخ آن هميانرا انداخته در كدام سرزمين اين صورت واقع شده من تمامى حال تقرير نمودم خواجه گفت دانستم كه تو مردى متمول بودهء و بضرورت بر اين محنت افتادهء عيال تو كجا است گفتم در فلانخانه جمعى از خدمتكاران خود را فرستاد تا مردم مرا بخانهء او نقل كردند و مردم حرم خود را فرمود تا آن ضعيفه را تعهد كنند روز