اين قلعيرا به تو مىدهم مشروط به آنكه چون بميان دريا رسى در بحر اندازى خواجه قبول نمود چون بميان دريا رسيد طوفانى عظيم روى نموده خاطر اهل كشتى پريشانشد و از غايت سختى سخن پير قلعى از خاطر خواجه محو شده چون بچين رسيد دانست كه قلعى پيرمرد را در دريا نينداخته با خود گفت كه اين قلعرا بجهة او ميفروشم و متاعى خريده ميبرم ناگاه جوانى از او قلعى طلبيده خواجه گفت خروارى قلعى دارم كه امانت شخصى است و آن امانت را طلبيده همچنان سربسته بجوان فروخت و بهاى آن گرفته متاعى خريد و چون ببصره رسيد از حال پير پرسيد گفتند وفات يافت از وارثانش سؤال كرد جواب دادند كه وارثى از او نمانده است ليكن برادرزادهء داشت او را بسيار ميرنجانيد آنجوان از اينشهر رفته ديگر كسى از او خبر ندارد تاجر آن اجناسرا آورده به مبلغ هفتصد دينار فروخته نام آن پير را بر كيسه نوشت و آن زرها را در آن كيسه كرده برسم امانت گذارد تا وارث پيدا شود بعد از مدتى روزى جوانى آمده بر او سلام كرد و گفت ايخواجه مرا ميشناسى گفت نى جوان بر زبان آورد كه من فلانم كه در ولايت چين از تو قلعى خريدم و چون به خانه بردم شكافتم زر سرخ بود چون آن زرها بر من حرام بود آوردهام تا به تو تسليم كنم تاجر گفت آن قلعى از فلان پير بود و او به من داده بود كه در دريا اندازم و آنمعنى از خاطر من فراموش شده چون بچين رسيدم به گمان آنكه قلعست به تو فروختم جوان از استماع اينسخن متبسم شده گفت الحمد للّه رب العالمين ايخواجه بدانكه من برادرزاده اويم و آن پير عم من بود و غرض او از اتلاف آنمال اين بود كه به من نرسد و عاقبت خداوند عالم جل ذكره به چندين وسايل و وسايط آن را به من رسانيد و چون تاجر ثابت كرد كه برادرزاده پير است هفتصد دينار زر را نيز بوى داد
حكايت : آوردهاند كه تاجرى بامداد عزم گرمابه كرده
دوستى به او رسيده از مقصدش سئوال نمود در اين اثنا بسر دوراه رسيدند آندوست به راه ديگر رفت و او را خبر نكرد طراريكه بعزم دزدى نيمشب از خانه بيرون آمده بود و تا آنوقت گرديده صيدى نيافته در آن صبحگاه ارادهء آنداشت كه دستارى ربايد يا كيسه ببرد خود را بخواجه رسانيد خواجه روى به عقب كرده كيسه زر كه هزار دينار طلا بود بطرار سپرد و گفت اينرا نگاهدار تا من از حمام بيرون آيم و چون هنوز روشن نشده بود خواجه طرار را دوست خود تصور نمود خواجه چون از حمام بيرون آمد طرار زر را به او داد و گفت ايخواجه امانت خود بگير خواجه پرسيد تو كيستى