گفت من فلان طرارم كه كيسه چرخ ميشكافم و خنجر از دست مريخ ميربايم :
چونروى بسوى آسمان ميآرم * نه فكر دعا و ذكر يزدان دارم
رو سوى سپهر كرده ميانديشم * تا كيسه سيم اختران بردارم
تاجر گفت پس چرا اين زرها را بازدادى جوابداد كه تو بامانت سپردى اگر من بصنعت خود بردمى بازندادمى
حكايت : يكى از دلالان بازار كرخ بغداد آمد
و متاع بسيار آورده ميفروخت و متاع ديگر ميخريد و من از دلالى متاع او چندان نفع مييافتم كه تا سال ديگر مرا كفاف بود سالى آن خواجه نيامد و در معاش من فتورى تمام راه يافته پريشان گشتم در دكانرا بربستم و از بيم غرماء در خانه نشستم روزى غسلى بر من واجب شده بكنار آب شتافتم و لحظهء بواسطه حرارت هوا در دجله توقف كردم و چون بيرون آمدم در كنار دجله پايم بر يك فرورفته افتادم برخاستم و نگاه كردم هميانى پر از زر پيش پاى خود يافتم زرها را شمردم هزار مثقال طلا بود با خود گفتم فقر و فاقهام ظاهر است اين زرها را تصرف ميكنم هرگاه صاحبش پيدا شود هزار مثقال طلا تسليم او نمايم و آنوجه را سرمايه كردم و بدكان نشستم و در اندك زمانى مال من بده هزار دينار رسيد بعداز هفت سال روزى در دكان نشسته بودم مرديرا ديدم بر دكان من آمد جامهاى كهنه پوشيده بر من سلام كرده بايستاد من تصور كردم صدقه مىطلبد خواستم چيزى به او بدهم روى از من بگردانيد من از عقبش رفته خوب در روى او نگريستم خواجه خراسانيرا ديدم كه پيش از اين سمسار او بودم چون او را باينحال مشاهده كردم گريانشدم ويرا بحمام بردم و جامهاى پاكيزه به او پوشاندم و گفتم حال خود با من بگوى گفت سالى عزم بغداد كردم امير خراسان مرا طلبيده گفت ياقوتى مسطح بر مثال كف دستى دارم كه مقومان از قيمت آن بعجز اعتراف دارند و آن جواهر لايق خليفه است ميخواهم كه ببغداد برده بفروشى و قيمت آن را متاع مناسب خريده بياورى من آن ياقوترا گرفته در هميانى دوختم و هزار دينار در آن هميان كردم و چون ببغداد رسيدم روزى بكنار دجله رفته بجهة زيادتى حرارت به آب درآمدم چون از دجله برآمدم هميانرا فراموش كردم و چون بخاطرم آمد بر لب دجله شتافتم چندانكه جهد كردم اثرى از آن نيافتم ناچار بولايت معاودت نمودم امير خراسان مرا گرفته محبوس ساخت و مجموع اموال و اسباب و ضياع و عقار مرا گرفته و امسال بشفاعت معارف و اشراف خلاص شدم و ببغداد آمدم چه تحمل شماتت